به وبلاگ ايران نگين درخشان كشورهاي قاره آسيا - موسيقي ايران در عهد باستان خوش آمديد

موسيقي ايران در عهد ساساني

 

         2

علي سامي

در عهد درخشان ساساني ، موسيقي هم يكي از عوامل تمدن ايراني وازهنرهاي ملي بود كه بمنتها پايه پيشرفت و ترقي خود رسيده بود ، ولي البته يادداشت ها ونت هائي از اين موسيقي اصيل در دست نيست تا اطلاعات بيشتري از چگونگي اين هنر ملي كه بنحو كامل وجالبي در زمان ساسانيان مطلوب قرار ميگرفته، بتوان بدست آورد. ليكن آن قطعات از موسيقي مارا كه هنوز تحت تأثير موسيقي اروپائي قرار نگرفته ميتوان دنباله همان موسيقي عهد ساساني دانست.

وهمانطور قسمتهائي از موسيقي عرب كه هم آهنگ با موسيقي ماست ، باز همان سبك دنباله موسيقي ايراني است كه دربدو اسلام مورد اقتباس تازيان قرار گرفته است. انواع ميزانها واحساسات وروح موسيقي ، همان روح آوازهاي ايران زمان ساساني است.

موسيقي ايران در اين دوره ، بدستگاههائي تقسيم ميگرديده ، كه عرب پس از اقتباس آنرا «مقام» ناميده است. بعضي نشاط آور و سرور انگيز ، ودسته اي اندوه آور و غم انگيز ، پاره اي هم ملايم ومطبوع ميباشد. هر دستگاه شامل يك پيش در آمد ، آواز ، تصنيف ورنگ وضرب است . همه اجزاء يك دستگاه ويامقام با هم مرتبط وهم آهنگ مي باشد.

نواختن هر دستگاه در سازها كوك مخصوص بخود دارد ، كه بايد آهنگ واحساسات ناشي از همان دستگاه را بفهماند.

رواج واعتبار واهميت موسيقي ، از قواعد ومباني آئين مزدك نيز نمودار است. در اين آئين قوه شادي كه نماينده موسيقي است مانند سه قوه ديگر اهميت داشته است ودر اصول آئين خود چنين متذكر شده بود : « كه خداوند آسمانها ، مانند پادشاهي برتخت نشسته و چهار قوه يعني شعور ، عقل ، حفظ ، شادي در برابر او ايستاده اند و اين چهار قوه بدستياري شش وزير ، امور عالم را اداره مي نمايند ووزيرها در ميان دوازده روح در حركت هستند و يكي از ارواح خوانده است .»

در اين عصر وجود سازندگان ونوازندگان مغتنم و محترم وهنر آنها مورد تشويق و ترويج پادشاهان بوده است.

اردشير بنيان گزار شاهنشاهي بزرگ ساساني ، ضمن دسته هاي درباري ، رديفي هم به موسيقي دانان و رامشگران اختصاص داده بود. دسته خوانندگان ونوازندگان قرب و منزلت خاصي در دربار داشتند كه گاهي بر بعضي از دسته هاي خواص هم برتري پيدا مي كردند. قسمتي از اين تقسيمات در كتاب «التاج» ذكر شده است. در فصل سوم اين كتاب راجع بآداب منادمت پادشاهان ساساني چنين نوشته شده است : 1

«چون سخن ما بدينمقولت منتهي شد ، لازم گرديد كه از طبقات سه گانه نديمان ورامشگران ودرجات آنها نيز مختصري ياد كنيم. هر چند كه اين مقولت بكتاب اغاني مخصوص است ومرقوم ، ولي از آنجا كه اين صنعت نيز منظور نظر پادشاهان بوده است ، ما نيز بذكر آن مبادرت ميكنيم. نخست از پادشاهان ايران شروع مي نمائيم ، زيرا ايرانيان در رسوم وآداب بر سايرين سبقت ومرتبت دارند و از قوانين مملكتداري وتدابير كشوري وآداب پادشاهي و سياست مدرن وملت پروري وبرخورداري هر طبقه مردم وايفاء بحفظ منافع آنها وصيانت حدود هر يك آنچه آموخته ايم ، سراسر از ايرانيان فراگرفته واز آداب ايشان برخوردار شده ايم.

اردشير بابكان نخستين پادشاهي بوده است كه براي نديمان ودربار يان خود درجات ومراتبي معين كرد و زمام سياست وتدبير ايشان را بكف گرفت و اونديمان ودرباريان را بسه طبقه تقسيم كرد : طبقه يكم اسواران وشاهزادگان بوده اند.

اين طبقه باندازه ده ذرع از پرده درگاه دورتر مي نشستند.

طبقه دوم از نزديكان وخواص شاه ونديمان وهم نشيناني تشكيل يافته بود كه از دودمانهاي بزرگ و از دانشمندان سترگ بوده اند و اين طبقه باندازه ده ذراع از طبقه اول دورتر مي نشستند. طبقه سوم از ظرفا و بذله گويان تشكيل يافته بود.   [26]

وانتخاب اجزاء اين طبقه را نيز شروطي در كار بوده ، از آنجمله ميبايد هيچ فردي از ايشان ازدودمانهاي پست و بدنژاد نباشد و عضوي از اعضاء بدن ايشان ناقص نبوده. نه بسيار دراز باشد ونه بسيار كوتاه . نه مريض باشند ونه متهم به ننگ ورسوائي ، نه پدر ومادر . نه از تخمه جولا « لنگ باف بافنده» يا حجام ، يعني آنانيكه بمشاغل پست تن سپرده باشند ، هرچند كه از لحاظ علم بي نظير باشند و في المثل علم غيب دانند . . . . .

. . . . اردشير دانشمندان بعلم موسيقي ورامشگران وخنياگران وندماي درباري را نيز برطبق اين طبقات سه گانه تقسيم كرده يك گروه از ايشان را كه از موسيگارهاي درجه اول بودند، با اسواران وزادگان چونان دوخط مساوي برابر قرار داد وبا نخستين طبقه درباريان نشانيد.

وگروهي ديگر از نوازندگان دربار را با طبقه دوم برابر كرد ودر رديف طبقه سوم كه ظرفا وبذله گويان درباري ميبودند، آن دسته از رامشگران را قرار داد كه چنگ ميزدند وتنبور مينواختند. ورسم ايرانيان نبود كه ساززني بهتر و مهمتر، با آواز خنياگري كمتر وكهتر برامش پردازد، تا آنجا كه اگر پادشاه نيز براين فرمان ميكرد، رامش را روا بود كه قانون وآئين را براو ياد كنند وآن امر را بر وي گيرد.

پادشاهان ايران همچنان اين قانون را محترم ميداشتند تا آنكه به بهرام گور رسيد واو بحفظ مراتب شاهزادگان وگاهيذان وبزرگان هيربد اكتفا نكرده، نديمان ورامشگران را بيكجا نمود وهركس را كه مايه خوشنودي خود ديد برتر نشانيد، تا آنجا كه پست ترين مطربي را بوالاتر رتبه رسانيد وآنكس را كه برنخستين پايه بود، فروتر برد وبدين پايه قانوني را كه اردشير بنا كرده بود، دگرگون ساخت واز اين روي طبقات نديمان ورامشگران را اختلالي روي داد و هرج ومرجي پيش آمد واين تباهي همچنان ميبود، تا آنكه خسرو انوشيروان به تخت برآمد وديگر باره آئين اردشير را ساز واستوار كرد .»

حمزه اصفهاني نوشته است : «بهرام گور حكم داد كه مردم ايران نيمي از روز كار كنند و نيم ديگر را بخوشي بگذرانند ، از اين جهت مطربان عزيز شدند كه مزد هر دستي بصد درهم ميرسيد. روزي بهرام از راهي ميگذشت جمعي را بيكار نشسته ديد. از ايشان پرسيد چرا بخوشگذراني مشغول نيستيد ؟ آنگروه عرض كردند : دسته مطربي بصددرهم بدست نميآيد. بهرام بپادشاه هند نوشت واز او خواهش كرد كه جمعي از اهل طرب براي او روانه نمايد. پادشاه هند 12 هزار مرد اهل طرب روانه كرد ، وبهرام آنها را بشهرهاي ايران تقسيم كرد. اينان در ايران ماندند وتوالد وتناسل كردند. طائفه «زط» همينها ميباشند.»

ابومنصور ثعالبي صاحب كتاب غرر اخبار ملوك الفرس متوفي 429 ه. ق نوشته است كه بهرام گور چهار صد نوازنده از هندوستان بايران خواند واين هنرمندان رابر ساير طبقات مقدم ميشمرد. اين هنرمندان بنام لولي 2 ياسوري ناميده مي شده . آنان شوخ وظريف ودر هركوي وبرزن وشهر وده براي مردم ساز مينواختند و ترانه ميخواندند.

نظامي گويد:

شش هزار اوستاد دندانساز

           مطرب وپايكوب و لعبت باز

گرد كرد از سواد هر شهري

           داد هر بقعه را از آن بهري

تابهر جا كه رخت كش باشند

           خلق را خوش كنند وخوش باشند

مسعودي در كتاب مروج الذهب مينويسد: «نغم وايقاعات ومقاطع و طروق الملوكيه (راههاي خسرواني ) از ايرانيان آمده است. اين طروق الملوكيه كه شماره آنها هفت واختراع آنها به باربد منسوب است ، براي روزهاي هفته ساخته شده بود، وهمچنين موسيقي ايراني قديم سي لحن داشت ، بعدد ايام ، كه هر لحن مخصوص بروزي معين بود ونيز ميگويند كه باربد را 360 نوابوده است بشماره روزهاي سال ،چه عدد روزهاي سال شمسي مطابق تقويم آنزمان 360 روز بود وپنجه دزديده (خمسه مسترقه) را درآخر سال جداگانه بحساب در ميآوردند.

عصر طلائي موسيقي :

دوران پادشاهي خسروا پرويز را كه 37 سال تمام طول كشيد (590-627 ميلادي ) عصر طلائي موسيقي ايران در    [27]    ادوار پيش از اسلام ميدانند. در اين عصر هنر موسيقي بمنتها پايه ترقي خود رسيد و عده اي از موسيقي دانان مبرز چون باربد ونكيساي چنگ نواز ، بامشاد ، رامتين يا رامين يا رامي ، آزادوار چنگي ، سركش يا سركب در اين زمان بوده اند.

باربد نوازنده معروف ومبتكر عده اي از نواها بوده است وبطوريكه نوشته اند ، براي هر يك از روزهاي سال و ماهها دستگاه وآهنگ ونواي مخصوصي تعبيه كرده بود ، كه مناسب با گاه و روز آنرا مي نواخت تا شهريار ساساني از تكرار نغمات موسيقي خسته وكسل نشود.

ثعالبي در شاهنامه خود نوشته است : كه باربد در نخستين ملاقات دستگاه «يزدان آفريد» بعد دستگاه «پرتو فرخار» سپس «سبز اندر سبز» را براي خسرو نواخت و همه حضار را مجذوب ومسحور ساخت .مقام ومنزلت اين نوازنده عاليقدر در دربار خسرواپرويز تا حدي بود كه مطالب وحوائج گاهي توسط اوبشاه عرضه ميگرديده است.

داستان معرفي خودش را بدربار خسرواپرويز ورقابت افسانه آميز «سركش » و«باربد» را اين مورخ قديمي چنين روايت كرده است :

« در پذيرائيهاي خصوصي خسرواپرويز ، سركش رياست هيئت نوازندگان را داشت.اوشنيد كه جواني از اهل مرو كه ساز بسيار خوب ميزند وخودش هم همراه ساز آواز ميخواند وهمه شنوندگان را مفتون ساز وآواز خود كرده ، تصميم گرفته است خود را بشاه معرفي كند ودر بساط شادي دربار شركت جويد. سركش كوشش كرد بهر وسيله باشد او ار از دربار دور سازد وبدربانها واطاق دارها توصيه كرد ، تا اورا از نزديك شدن بشاه باز دارند. باربد وسيله مخصوصي براي نزديك شدن بشاه باز دارند. باربد وسيله مخصوصي براي نزديك شدن ومعرفي خود ، يافت . باغي بود كه خسرو غالبا“ در آن ميرفت وساعاتي را بنشاط ميگذارنيد.

باربد بدربان آن باغ انعامي داد وتوانست ازاواجازه كسب نمايد تا روزيكه شاه بآن باغ ميآيد ، بالاي درختي كه درمحل ضيافت قرار داشت ، برود.

وي جامه ابريشمي سبزي بتن كرده بود وعودي سبز رنگ با خود داشت وبالاي درخت سروي جاي گرفت ، بطوريكه بعلت سبز بودن لباس كسي اورا تميز نميداد. هنگامي كه شهريار ساساني جام خودرا بلند كرد ، باربد ساز خود را بصدا درآورد وچنان آواز دلنشيني خواند كه خسرواپرويز شاد شد ونام نوازنده را پرسيد ، اوراجستجو كردندولي نيافتند. هنگامي كه جام دوم را بلند كرد باربد از نوشروع بخواندن ونواختن كرد وآواز «پرتو فرخار» را نواخت. اپرويز در حيرت شد وفرياد برآورد : «چه آواز خوبي . تمام اعضاء بدن ميخواهند براي شنيدن آن بگوش تبديل شوند.» باز دستور داد نوازنده وخواننده را بيابند ولي اثري از اوبدست نياوردند. بهرحال خسرواپرويز جام سومي خود را بلند كرد وباربد آهنگ «سبز اندر سبز» را نواخت وهمه حضار در حيرت شدند. پادشاه از جا برخاست وگفت بدون شك فرشته اي است كه خداوند براي شادي ما فرستاده واز خواننده خواست كه خود را نشان دهد. باربد از درخت پائين آمد وبرخاك افتاد. پادشاه اورا نوازش كرد وتفصيل واقعه را از اوپرسيد واز آن پس اورا به سرپرستي نوازندگان برگزيد.

فردوسي دراين باره ميگويد:

سرودي بآواز خوش بركشيد

           كه اكنون توخوانيش داد آفريد

زننده دگرگون بياراست رود

           برآورد ناگاه ديگر سرود

كه پيكار گردش همي خواندند

           همي نام از آواز اوراندند

برآمد دگر باره آواز رود

           دگرگونه تر ساخت بانگ سرود

همان سبز در سبز خواني كنون

           براين گونه سازند مكروفسون

در باره فرجام كار ومرگ اين هنرمند نامي نيز داستان وروايات گوناگوني گفته شده است. از آنجمله همين ثعالبي مينويسد كه : سركش و باربد هر دو مورد عنايت پادشاه بودند ولي سركش از روي حسادت ، باربد را مسموم كرد. پادشاه بسيار مغموم گرديد و وقتي شنيد سركش باعث مرگ اوشده ، گفت من خوشحال بودم ساز باربد را بعد از آواز تو گوش دهم وبعد از او ساز ترا بشنوم . چون تو نيمي از شادي مرا از بين بردي شايسته مرگ ميباشي. سركش جواب داد : پادشاها اگر من نيمي از لذت ترا از بين بردم ، توهم نيمي ديگرش را ازبين ميبري ويكباره از تمام لذت محروم خواهي شد.

فردوسي در پايان زندگي باربد اشعاري دارد كه با داستان بالا مغايرت دارد. وي گفته است هنگامي كه شيرويه بر خسرواپرويز (پدرش) بشوريد باربد هنوز زنده بود ، وي با اندوهي فراوان بسوي زندان خسرو رفت و براي او يكدستگاه آواز اندوه آور خواند ، سپس چهار انگشت خود را قطع كرد و عود را دردست ديگرش گرفت بخانه رفت وتمام سازهايش را سوزانيد.

 

 

 

اگر دست من زين سپس نيز رود

        بسازد ، بمن برمبادا درود

بسوزم همه آلت خويش را

        بدان تا نه بينم بدانديش را

ببريد هر چار انگشت خويش

        بريده همي داشت در مشت خويش  [28]

   
 

 

 

چو درخانه شد آتشي برفروخت

           همه آلت خويش يكسر بسوخت

نظامي هم ميگويد:

قلم زانگشت رفته باربد را

           بريده چون قلم انگشت خود را

نكيسا رود وچنگش را شكسته

           بجاي چنگ ناخن را شكسته

باربد در دربار خسرو دوم آن مقام را داشته است كه هر كس حاجتي داشته توسط اوبشاه عرضه ميشده . داستان رسانيدن خبر مرگ شبديز اسب سياه وباهوش خسرو كه گفته بود هر كس خبرمرگ اورا باودهد كشته خواهد شد. معروف وجالب مي باشد.

پس از آنكه شبديز مي ميرد رئيس دواب سلطنتي از باربد ميخواهد كه بوسائلي شاه را از اين اتفاق آگاه سازد. نوشته اند كه باربد آهنگي ساخت كه خسروا پرويز از شنيدن آن فرياد برآورد كه «شبديز مرد؟» باربد پاسخ داد : آري شاهنشاه خبر آنرا داد. بدينوسيله شاه از عهدي كه كرده بود ، باز ميگردد.

تاريخ بلعمي توصيف شبديز ونقش اورا دربيستون چنين كرده است : 3    [29]

«پرويز اسبي داشت شبديز نام كه هيچ پادشاه را آنچنان اسبي نبود ، از همه اسبان جهان بچهار بدست افزون تر و بلندتر واز روم بدست وي افتاده بود وچون نعل بستندي بر دست وپاي وي ، هر يكي بهشت ميخ زر بستندي و هر طعام كه پرويز فرمود صورت كردن تا هر وقتي كه اورا آزرده كردي به نقش آن اسب اندرنگرستي وهمي گريستي ، وامروز همچنان هست بكرمانشاه و پرويز را بر آن شبديز نقش كرده اند »

باربد از بزرگترين استادان موسيقي بود ونوشته اند كه وي سازنده هفت نواي خسرواني وسي آهنگ و 360 دستگاه بود كه با روزهاي هفته وماه وسال تناسب داشته است .نظامي از سي الحان اوياد كرده كه در اشعار منوچهري و ساير سخنسرايان منعكس گرديده است. مانند الحانهاي : گنج باد آورد ، آرايش خورشيد ، آرامش جان ، نوشين باده ، نوروز كيخسروي ، سبز درسبز، تخت اردشير ، دل انگيزان ، خسرواني ، چكاوك ، مشكدانه نيمروز ، جامه دران ، روشن چراغ ، شبديز ، كبك دري ، سروستان ماه ، شادروان ، مرواريد ، پاليزبان ، سبز بهار ، باغ سياوشان ، راه گل ، شادباد ، گنج سوخته ، نوروز بزرگ ، نوروز كوچك ، در غم گلزار ، گل نوش ، زير افكن ونهفت كه هنوز بعضي از آنها جزو دستگاههاي موسيقي ايران باقي مانده با تغييراتي كه گذشت زمان طبعا“ در آنها ايجاد كرده است.

استاد بزرگ سخن حكيم نظامي در كتاب خسروشيرين ضمن وصف بزم آرائي خسرواپرويز ، اشاره بچند آهنگ كرده كه چند بيتي از آنرا زينت بخش اين گفتار مينمايد:

نشسته باربد بربط گرفته

           جهان را چون فلك درخط گرفته

بدستان دوستان را كيسه پرداز

           بزخمه زخم دلها را شفا ساز

زدرد دل گره بر عود ميزد

           كه عودش بانگ برداود ميزد

همان نغمه دماغش در حرس داشت

           كه موسيقارعيسي در نفس داشت

زدلها كرده در مجمر فروزي

           بوقت عودسازي عود سوزي

چو بردستان زدي دست شكرريز

           بخواب اندر شدي مرغ سحر خيز

بدانسان گوش بربط را بماليد

           كز آن مالش دل بربط بناليد

چو بر زخمه فكند ابريشم ساز

           درآورد آفرينش را بآواز

نكيسا نام مردي بود چنگي

           نديم خاص ، خسرو پير زنگي

كز او خوشگوتري درلحن آواز

           نديد اين چنگ پشت ارغنون ساز

ز رود آواز موزون اوبرآورد

           غنا را رسم تقطيع اوبرآورد

چنان برساختي الحان موزون

           كه زهره چرخ ميزد دگردگردون

نواي هر دوساز از بربط وچنگ

           بهم برساخته چون بوي بارنگ

ترنمشان غبار از گوش ميبرد

           يكي دل داد وديگر هوش ميبرد

ستاي باربد دستان همي زد

           بهشياري ره مستان همي زد

نكيسا چنگ را خوش كرده آواز

           كلنده ارغنون را زخمه برساز

از اين سو باربد چون بلبل مست

           زديگر سو نكيسا چنگ دردست

ملك دل داده تامطرب چه سازد

           كدامين راه ودستان را نوازد

نكيسا بر طريقي كان صنم خواست

           فروخواند اين غزل در پرده راست

نكيسا چون زد اين افسانه باساز

           ستاي باربد درداد آوزا

عراقي واربانگ از چرخ بگذاشت

           بآهنگ عراق اين بانك برداشت

چو برزد باربد زين سان نوائي

           نكيسا كرد از آن خوشتر ادائي

شكفته چون گل نوروز وخوشرنگ

           بنوروز اين غزل در ساخت با چنگ

نكيسا چون زداين افسانه برچنگ

           ستاي باربد برداشت آهنگ

بآو از حزين چون عذر خواهان

           روان كرد اين غزل را در سپاهان

چو رود باربد اين پرده پرداخت

           نكيسا زود چنگ خويش بنواخت

در آن پرده كه خوانندش حصاري

           چنين بكري برآورد از عماري

نكيسا در ترنم جادوئي ساخت

           پس از آنگه اين غزل در راهوي ساخت  [30]

 

پاورقي:

1- صفحه 28 التاج ترجمه آقاي حبيب الله نوبخت

2- لوله واژه هندي ودرادبيات ما نيز بكار رفته است. حافظ :

دلم رسيده لولي وشي است شورانگيز

               دروغ وعده و قتال وضع درنگ آميز

فغان كين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب

               چنان بردند صبر از دل كه تركان خان يغما را

برهان قاطع لولي را سرودگوي كوچه ، گداي درخانه ها ، نازك ولطيف وظريف ، معني كرده كه از هند بايران آمده اند و نيز نوشته كه در هندوستان قحبه و فاحشه را گويند. سيد مطهر (معز الدين ابوطاهر مطهر ابن عبدالله بن علي حسن حسيني حنفي ( از شعراء قرن هشتم هجري (716-791 ه. ق) ميگويد:

مامست ورند وعاشق وبدنام وبي سريم

               قلاش و لاابالي وآوار وابتريم

لولي و كوچه گرد و دغاباز وناحفاظ

               بدمست و بت پرست و تهي دست وبي زريم

3- صفحه 1089 تاريخ بلعمي چاپ تهران

 

 

1
X