به وبلاگ ايران نگين درخشان كشورهاي قاره آسيا خوش آمديد

عكس هاي اثر تاريخي دوره هخامنشيان،نقش رستم واقع در شهرستان مرودشت

1

انعكاس روحيّات ايرانيان در نقش‌هاي تخت جمشيد

 

آنجائي كه هنر زبان مي‌گشايد و سخن خاموش مي‌شود.

ساختمان كاخ‌هاي تخت جمشيد اتفاقي نيست. مجموع آن مفهوم معين و مشخصي دارد كه كمتر به آن توجه كرده ام. برپا كردن يك ساختمان هر قدر هم بزرگ باشد بخودي خود واقعة مهمي نيست كه تاريخ آنرا در صفحات خود ضبط كند. در حال حاضر ساختمان‌هاي بسيار بزرگتر و عظيم تر از تخت جمشيد در دنيا موجود است كه ما حتي نام آنرا هم نشنيده ايم. مجموع ساختمان‌هاي تخت جمشيد در واقع بصورت زنده اي عمل ايجاد شاهنشاهي هخامنشي را مجسم مينمايد. براي بوجود آوردن آن تمام مللي كه جزو شاهنشاهي هخامنشي بودند شركت نموده اند. در هر گوشه از تخت جمشيد نقوش برجسته اي ديده ميشود كه ملل متشكلة شاهنشاهي را بطريقي نشان ميدهد كه شناخته شوند. آنها را با لباس محلي خودشان مجسم كرده اند كه تخت شاهنشاهي را بر دوش گرفته اند و يا خراج ساليانة خود را كه شامل فرآورده‌هائي از ناحية مسكوني آنهاست براي تقديم بحضور شاه ميآورند. در واقع نقوش برجستة تخت جمشيد مانند صفحة تاريخي است كه از 2500 سال پيش پابرجا مانده و امروز مانند شاهد گويايي از واقعة مهمي كه 25 قرن پيش انجام گرفته يعني از ايجاد يك شاهنشاهي عظيم و پرقدرت كه جانشين حكومت‌هاي پراكنده اي گرديده حكايت ميكند. اين حكومت‌ها به سبب ضعفشان هر سال مورد تجاوز لشكريان مجهز آشور قرار ميگرفتند و از مزاياي امنيت بي بهره بودند. در واقع تصرف ماد و بابل و آشور و ليدي و شهرهاي يوناني نشين ساحلي آسياي صغير را كه بوسيلة كوروش بزرگ انجام يافت نميتوان نتيجة ميل به لشكركشي و كشورگشايي دانست. طرز رفتار كوروش بزرگ با مللي كه تحت تصرف او درميآمدند نشان ميدهد كه اين مرد بزرگ براي نخستين بار در تاريخ جهان به دنبال طرحي ميرفت كه تمام ملل جهان يا لااقل متمدني را كه در آن زمان در مشرق زمين ميزيستند و ناامني و تجاوز قوي تر بر ضعيف و اعمال بردگي و ظلم و استبداد مانع پيشرفت آنها در راه ترقي و تمدن ميگرديد تحت ارادة يك حكومت درآورند كه در آن تمام ملت‌ها با برابري و برخورداري كامل از آزادي بسر برند. اين مطالبي نيست كه من از خود بگويم و من در اينجا فقط گفته‌هاي داريوش و جانشينش خشايارشا را تكرار ميكنم. داريوش در كتيبة بيستون و در نقش رستم بارها اين مطلب را صراحتاً يا بطور غيرمستقيم بيان كرده است كه دروغ موجب شد كه قواي اهريمني براي مدت كوتاهي پيروز گردد و او به كمك اهورامزدا كه پروردگار عناصر نيكي است موفق شد بر پليدي‌ها چيره شود و خصوصاً تأييد ميكند كه دستور داد اين مطالب را در سنگ بتراشند تا آيندگان آنرا ببينند و بارها آرزو ميكند كه خداوند دروغ را از اين سرزمين دور كند. او مانند پادشاهان آشور و حتي پادشاهان ديگري كه پيش از آشوري‌ها از دو هزار سال پيش از هخامنشيان بر اين سرزمين‌ها حكومت ميكردند نميگويد شهرها را غارت كرد و آنها را طعمة آتش نمود. او با دروغ ميجنگد نه با مردم و قصد او از جنگيدن با دروغ و قواي اهريمني برقراري صلح بر جهان است. در هفت لوحة سنگي كه در خزانة تخت جمشيد پيدا شده و اكنون در موزة ايران باستان است خشايارشا اظهار ميدارد كه با پليدي‌ها جنگيد و صلح و آرامش را در جهان برقرار كرد و اضافه مينمايد كه اين كار را با كمك اهورامزدا انجام داد.  [20]   اگر بخواهيم گفته‌هاي داريوش و خشايارشا را با پادشاهان آشور و بابل و حتي با امراي كوچك سومر و اكد كه پيش از آنها فرمانروايي داشته اند مقايسه كنيم مي‌بينيم آنها فقط به اين امر مباهات ميكرده اند كه شهرها را از سكنه خالي كرده اند و زن‌ها و كودكان را به اسارت برده اند و جوانان را از دم تيغ گذارده اند. بنابراين فكر تازه اي بود كه ظلم و بردگي و استبداد را از اين سرزمين‌ها براندازند و بجاي آن همانطوري كه داريوش و خشايارشا اظهار داشته اند صلح و امنيت را در جهان برقرار كنند. متأسفانه ما از كوروش بزرگ كتيبه‌هاي متعدد نداريم كه بتواند ما را از عقايد باطني او نيز آگاه سازد ولي حتي نويسندگان يوناني كه اصولاً ايراني‌ها را بصورت رقيب خود بشمار ميآوردند هربار كه از كوروش بزرگ صحبتي بميان آمده است او را مانند رهبري مهربان براي تمام ملل آسياي غربي معرفي نموده اند. بعلاوه كتيبة معروف استوانة بابل كه بدستور كوروش صادر شده و امروز در موزه بريتانياست صراحتاً آزادي تمام ملل متشكلة شاهنشاهي را اعلام مينمايد و كاملاً پيداست كه صادركنندة اين كتيبه بسيار خوشحال است از اينكه توانسته است بر تخت شاهي بابل جلوس كند و خداي بابل مردوك را حامي خود بداند بدون اينكه براي تصرف اين شهر قطرة خوني ريخته شده باشد. بنظر من تمام اين مطالب براي يك بينندة بصير از همين نقوش برجستة تخت جمشيد درك ميشود. در هيچ يك از اين نقوش برجستة تخت جمشيد درك ميشود. در هيچ يك از اين نقوش شدت عمل و قيافة عبوس مانند نقوش برجستة آشوري‌ها در نيمرود و در خرساباد ديده نميشود و وقتي انسان يك بار از برابر اين نقوش ميگذرد و آنها را نگاه ميكند مثل اين است كه تمام زشتي‌هاي اين جهان را فراموش ميكند و آرامش روحي بخصوصي به او دست ميدهد. من تصور ميكنم كه داريوش پس از برقراري مجدد امنيت در سراسر شاهنشاهي ايران خواسته است بطريقي اين نكات معنوي را به مردم اين سرزمين نشان دهد و بنايي بسازد كه بتواند بصورتي مظهر شاهنشاهي ايران،اتحاد ملت‌ها،برابري و آزادي،صلح و امنيت باشد.  [21]

 

 

         

نقش برجستة پلكان آپاداناي تخت جمشيد. يك نفر از اهالي ماد نمايندة سكايي‌ها را كه وارد در كشورهاي متشكلة شاهنشاهي ايران شده براي معرفي نزد شاهنشاه ميبرد    [24]

پيش از تشكيل شاهنشاهي ايران قتل و غارت و بردگي و سوزاندن شهرها از افتخارات پادشاهان بود و به همين سبب با ايجاد چنين نقوش برجسته اي خواسته اند نسل‌هاي آينده از خونريزي‌هايشان آگاه كردند. نقوش برجستة مكشوف از ويرانه‌هاي شهر نينوا،يكي از پايتخت‌هاي كشور آشور اوايل هزارة اول پيش از ميلاد مسيح. موزة بريتانيا  [23]

پارسيان با شاخه‌هاي گل نيلوفر آبي كه مظهر صلح است براي فتح دل‌ها،نه كشورها،مجهز بودند. نقش برجستة يكي از ديوارهاي پلكان كاخ آپاداناي تخت جمشيد  [22]

سارگون دوم پادشاه آشور از خونريزي‌هاي خود حكايت ميكند،نقش برجسته مكشوف از «دور شاروكين»،قرن هشتم پيش از ميلاد،موزة «تورن» در ايتاليا

 

 

امروز،پس از 2500 سال،شاهنشاه بزرگ ما از اين فكر داريوش اول الهام گرفته،مردم ايران و نمايندگان كشورهاي جهان را به تخت جمشيد دعوت ميكند تا از نزديك شاهد فكر بلند اين مردان بزرگ كه 25 قرن پيش از اين اصل اتحاد ملل،برانداختن جنگ و استقرار صلح و امنيت را در فكر خود ميپرورانده اند از نزديك ببينند و مقامي را كه ايران شايستة آن است درك كنند. در اين مقاله من چهار عكس را براي مقايسه و براي تأييد مطالب بالا به شهادت ميآورم. عكس اول از سارگون دوم پادشاه آشور است كه در خُرساباد،يكي از پايتخت‌هاي آشوريان،كه در آن زمان «دور شاروكين» يعني شهر سارگون يا باصطلاح امروز «سارگون آباد» كشف شده و امروز در موزة «تورن» در ايتاليا حفظ ميشود. در برابر اين عكس نقش برجستة يكي از نجباي پارسي را كه بخدمت شاه ميرسد و در كناره‌هاي پله‌هاي آپاداناي داريوش نشان داده شده ارائه ميدهم. در نقش اولي خشم و غضب و كينه و استبداد و زورگويي و ستم و پليدي‌هاي ديگري از اين نوع بوسيلة هنرمند ماهري براي ما بيادگار گذاشته شده. نقش دوم را احتمالاً نوادگان يا نبيره‌هاي همان هنرمند در تخت جمشيد بوجود آورده اند،ولي از اين نقش كه يك نجيب زادة پارسي را نشان ميدهد صلح و آرامش و نيكوخواهي و صداقت و اصالت نژادي تراوش ميكند. گلي در دست دارد كه نشانة اين است كه از خاندان پادشاهي است و اين گل مظهر صلح و خيرخواهي است. وي شمشيري بر دست ندارد و با شاخة گلي همراه برادران مادي و بختياري و كرد و لُر و خوزستاني نداي اهورامزدا را به آسياي صغير و سواحل مديترانه از يك سو و درة سند و پنجاب از سوي ديگر ميبرد. مقايسة دو عكس ديگر در ضمن اين صفحات خالي از مفاهيم معنوي ديگري نيست. عكس اول نقش برجسته اي است كه در ويرانه‌هاي نينوا بدست آمده و اكنون در موزة بريتانيا است. اين نقش برجسته كه در دوران حكومت آشوري‌ها بوجود آمده غارت شهر «حمان» و به آتش كشيدن آنرا بوسيلة سربازان آشوري نشان ميدهد. شعله‌هاي آتش از بالاي ديوارها زبانه ميكشد و لشگريان آشور با كلنگ مشغول خراب كردن حصار شهر ميباشند.

 

 

 

در پائين نقش،سربازان ديگري اسرا را با ضرب چوب و شمشير از شهر خارج ميكنند و مايملك انها را بر دوش گرفته به غارت ميبرند. عكس دوم باز يكي از نقوش برجستة تخت جمشيد است كه يكي از سركردگان ماد را نشان ميدهد كه با محبت مخصوصي دست يكي از نمايندگان سكايي را كه در زمرة كشورهاي متشكلة شاهنشاهي ايران درآمده بر دست گرفته و براي معرفي برادر تازه وارد خود به شاهنشاه ايران او را راهنمايي مينمايد. برادري و برابري،آرامش روحي و امنيت و حسن نيت و آسودگي خيال از قيافة هر دوي آنها پيداست. اين است آنچه كه داريوش بزرگ ميخواست به مردمي كه وارد اين «اتحاد ملت‌ها» يا شاهنشاهي ايران شده بودند نشان دهد و اين همان است كه امروز شاهنشاه بزرگ ما ميخواهد به ما و جهانيان نشان دهد. برانداختن اختلاف و عناصر اهريمني و برقراري صلح و آشتي و پيروي از عناصر نيكي.

برقراري گفتار و رفتار و پندار نيك بجاي دروغ و تزوير و خودپسندي. هنرمنداني كه نقوش برجستة تخت جمشيد را بوجود آوردند از فرزندان همان‌هايي بودند كه در زمان سارگون و آشور بانيپال ميزيستند ولي محيط جديدي كه براي آنها بوجود آمده بود به آنها اجازه داد كه در هنرشان اين تحول عظيم را بوجود آورند. درود ما بر معمار بزرگي كه توانست فكرشاهنشاه ايران را باين طريق براي ابد جاودان بدارد. او آنقدر متواضع بود كه حتي نام خود را در هيچ نقطه از اين كاخ‌هاي بزرگ بياد نياورد. هنري كه بوجود آورد تا آن اندازه كامل وپيشرفته بود كه پس از ويراني تخت جمشيد بسياري از صنعتگران و هنرمندان خواستند گوشه اي از آنرا تقليد كنند و هيچگاه به اين امر موفق نشدند. هنر تخت جمشيد كه در واقع هنر شاهنشاهي هخامنشي بود پس از انقراض دودمان هخامنشي از ميان رفت و جاي خود را به سبك‌هاي ديگري كه از هر جهت با آن متفاوت بود داد. ولي شاهنشاهي ايران پس از 2500 سال امروز از زير خاكسترهاي كاخ‌هاي بلندي كه در كنار كوه رحمت برپا گرديده بود سر بيرون آورده اند و براي تجليل اين شاهنشاهي است كه بار ديگر چادرهاي زرين در كنار تخت،در جلگة مرو دشت برپا ميگردد.

   

 

1

تاجگذاري اردشير-نقش رجب


تنها پس از گذشت 4 سال و آن هم به ياري هم پيمانان و شاهان ميان رودان بود كه اردشير توانست در سال 224 ميلادي اردوان اشكاني را در هرمزدگان خوزستان شكست داده و به قتل برساند البته كار دودمان اشكاني بي درنگ به پايان نرسيد چرا كه اردواز فرزند اردوان پنجم توانست در برخي از شهرهاي شمالي كشور تا سال 230 ميلادي فروانروايي كند و در هم هايي نيز از او در دست است.
دو سال پس از كشته شدن اردوان؛اردشير توانست تيسفون را بگيرد و آنگاه خراسان و باختر و و خوارزم و مكران را فراچنگ آورد و به هند رفت و پنجاب را گرفت و به نزديكي سيرهند رسيد و پس از گرفتن باج از شاه آنجا به ايران بازگشت.
در 228 ميلادي از فرات گذشت و آهنگ روم كرد و به الكساندرسوز قيصر روم پيغام داد كه«آنچه روميها در آسيا متصرف اند ميراث من است و بايد رومي ها به اروپا اكتفا و آسيا را تخليه كنند»
الكساندرسوز فرستادگان ايران به زندان انداخت و با سه لشگر به ترتيب به آذربايجان و شوش و قلب ايران يورش برد كه خود نيز سرداري و رهبري اردوي سوم را به عهده گرفت.
اردشير اردوي دوم را به آساني شكست داد و كامروايي هايي  در اردوي نخست داشت هرچند كه هنگام عقب نشيني تلفات زيادي داد و به دنبال آن اردوي سوم روم نيز عقب نشيني كرد. پيامد اين جنگ اين بود كه نصيبين و حران به قلمرو ايران افزوده شد .اردشير در ادامه به سمت ارمنستان رفت اما با پايداري خسرو ؛شاه آن روبه رو شد كه در پايان توانست ارمنستان را به چنگ آورد.
پس از اين جنگها ؛فرمانروايان محلي دوره اشكاني سخت مورد تعقيب قرار گرفتند تا جاييكه بيشتر آنها به كشورهاي همسايه چون هند و افغانستان گريختند.
از مهمترين اقدامهاي او ميتوان به موارد زير اشاره كرد:
1)گردآوري اوستا
2)ايجاد پادشاهي يكپارچه و كم كردن قدرت فرمانروايان محلي
3)رسمي كردن مزديسنا و پيوند دين و دولت
4)به وجود آوردن سامانه طبقه بندي شده
 5)زنده كردن قشون جاويدان داريوش بزرگ
6)آسان گرفتن در پادفاره كردن
7)گستراندن 6 گونه سكه به صورت پي در پي
8)ساخت شهرهايي چون خره اردشير؛به اردشير؛بهمن اردشير؛رامهرمز اردشير؛هرمزد اردشير؛بوذاردشير؛هشت اردشير و بتن(تن)اردشير.

پيرامون گردآوري اوستا بايد گفت كه اردشير پس از وَلَخش؛پادشاه اشكاني كه براي گردآوري اوستا تلاش هايي كرده بود؛نخستين پادشاهي بود كه به اين كار همت ورزيد و هيربدان هيربد؛تنسر را بدين كار گمارد.

اردشير نيز مانند پدرش فرنام پريستار(پاتشخاي) آتشكده آناهيتا را نيز  افزون بر فرنام شاهي به خود افزود او اين رياست مذهبي خود را در عناوين رسمي چنين ياد ميكند:
«مزديسن مينو چيتري هچ يزدان»به اين معني كه «پرستنده هرمزد كه چهره از يزدان دارد » لوكونين ص 66
اردشير از زمان تاجگذاري به عنوان خويش كه پريستار پرستشگاه آناهيتا بوذ عنوان پريستار آتشكده شاهي را كه به نام اهوره مزدا بنياد يافته بود؛افزود.او نه تنها قدرت اداري و نظامي بلكه امور ديني را نيز در دست داشت و همچنين در روز مهرگان رخت نو به مردم ميبخشيد.
او در بيستم مارس 224 ميلادي درگذشت، البته برخي پژوهشگران چون نولدكه مينويسد شايد اردشير در ژوئيه 241 ميلادي در گذشته باشد.زمان پادشاهي او نزديك به 14 سال و دو ماه بود

1

يكي ديگر از رازهاي تخت جمشيد

 

كشف شكل و چگونگي درفش شاهنشاهان هخامنشي

يحيي ذكاء

از جمله موضوعهاي دلكش و شيرين مربوط به تاريخ و باستانشناسي و هنر ايران تحقيق در پيرامون درفشهاي دوره هاي تاريخي و مطالعه خصوصيات و تحولات آنهاست.

در باره درفشهاي ايران در دوره هاي گوناگون با اينكه چندين رساله و گفتار سودمند از طرف دانشمندان مبرز و فضلاي سرشناس مانند لوي(levy)، يوستي(justi)، اسكارمان(O.Mann) زاره(sarre) بارتولومه( bartholomae) آرتو كريستين‌سن(A. Christensen) فيليس اكرمن(Ph. Ackerman) احمد كسروي، مجتبي مينوي ،سعيد نفيسي حميد نيرنوري ،دكتر ذبيح الله صفا و رومانفسكي نوشته و چاپ شده است، هنوز در گفتگو باز و جاي سخن باقي است.

نويسنده اين گفتار نيز بنا به وظيفه‌يي كه در سه سال اخير در كميسيون نظام جشن‌هاي دو هزار و پانصد ساله بنياد شاهنشاهي ايران به نمايندگي هنرهاي زيباي كشور بعهده داشته و دارد در ضمن بررسي و تحقيق در پيرامون البسه و اسلحه و درفشهاي دوره هاي تاريخي ايران به موضوعي برخورد كه خوشبختانه منجر به‌كشف راز مهمي درباره شكل و چگونگي درفش شاهنشاهان هخامنشي گرديد. و ناگفته نبايد گذاشت كه استعمال كلمات «راز» و «كشف» در اين گفتار از آن لحاظ است كه تاكنون هيچ يك از دانشمندان و نويسندگان مذكور در فوق و ديگر باستانشناسان حتي پرفسور اشميت باستانشناس معروف كه دقيق‌ترين و مفصل‌ترين مطالعات را در پيرامون ساختمانها و نقوش تخت جمشيد انجام داده است - از آن اطلاع نداشته، در نوشته‌ها و كتابهاي خود ذكري به‌ميان نياورده‌اند.

داستان از اين قرار است كه براي نويسنده، ضمن مطالعه و تحقيق در اطراف مطالب و مباحث فوق، با مساعدت‌هاي مقام رياست كل هنرهاي زيباي كشور، امكاناتي پيش آمد كه توانست دو سفر چند روزه به تخت جمشيد انجام داده سنگ نگاره‌ها و بناهاي آنرا از نزديك بدقت مورد بررسي و مطالعه قرار دهد.

در ضمن اين بررسيها و مطالعه كتابهاي مربوط به اين موضوع خوشبختانه موفق شد از راز مهمي در زمينه چگونگي درفش شاهنشاهان هخامنشي پرده بر دارد ، و مدرك متقن و محكم ديگري بر ساير مدارك اين موضوع بيافزايد، اينك بسيار مفتخر و شادمانست كه اين موضوع را براي نخستين بار در مجله هنر و مردم مورد بحث قرار داده به عالم تاريخ و باستانشناسي ايران عرضه ميدارد.

درباره درفشهاي دوره هخامنشي ،اطلاعات ما تاكنون، منحصر به نوشته‌ها و اشارات تاريخ نويسان يوناني بوده است از آن جمله گزنفون (427-355قبل از ميلاد) در كوروش نامه (كتاب 8-فصل 5)، در مورد درفشهاي زمان كوروش بزرگ نوشته است كه: «هريك از چادرهاي فرماندهان براي شناختن آنها ،درفشي مخصوص دارد و چنانكه خدمتكاران باهوش خانه هاي شهرنشينان بسيار و مخصوصاً سرشناس را ميشناسند، كاركنان كوروش هم چادرها و درفش هاي سرداران را مي شناختند و اگر كوروش كسي را ميخواست خدمه‌اش ناچار نبودند در جستجوي چادر او برآيند بلكه يكسره از كوتاهترين راه به چادر ميرفتند ».باز در جاي ديگر نوشته‌ها: «هر دسته از گروهان درفشي داشت كه بدست اسكوفور) Skeuphore)بود».     [13]

هرودوت نيز در اين مورد مطالبي نظير نوشته هاي گزنفون در كتاب خود آورده، ولي هيچ‌يك از آنان در باره شكل و نقش و چگونگي آنها توضيحي نداده است.

همچنين از نوشته هاي اين تاريخ نويسان پيداست كه گذشته از درفشهاي فرماندهان و سرداران لشكر, شاهنشاهان نيز يك درفش مخصوص بخود مقام سلطنت داشته اند كه همواره هنگام جلوس بر اورنگ شاهنشاهي و حركت در ميان لشكر و سپاهيان ،در پشت سر آنان برافراشته مي‌شده است.

گزنفون در كوروش نامه (كتاب 7-فصل1)در داستان لشكر كشي كوروش به بابل در باره اين درفش مينويسد :«كوروش به آنها (سربازان )سفارش كرد كه چشم به درفش داشته با گامهاي شمرده حركت كنند، درفش كوروش شاهيني بود زرين با بالهاي گشاده كه بر نيزه بلندي برافراشته بودند ».و بعد افزود :«درفش پادشاهان ايران هنوز هم بدين گونه است».(شكل زير )

 

 

   

باز هم او در كتاب ديگرش بنام لشكركشي(آنابازيس) در داستان جنگ كوروش كوچك و برادرش اردشير دوم هخامنشي (361-404 ق.م) كه خود گزنفون نيز در جزو سپاهيان مزدور يوناني كوروش بوده چنين مي‌نويسد: «روي تپه باندازه ايي سوار بود كه يونانيان نتوانستند بدانند در آنجا چه ميشود ولي همين اندازه ملتفت شدند كه درفش شاهنشاه شاهيني بود زرين با بالهاي گشوده كه بر نوك نيزه يي قرار گرفته بود».

كورتيوس روفوس( Rufus Kurtius )كه در نخستين سده ميلادي ميزيسته در اسكندر نامه‌اش(16و3،III)هنگام گفتگو از داستان جنگ داريوش سوم و اسكندر مينويسد :«نخست در پيشاپيش سپاه ايران آتشدان نمودار شد و از پي آن مغان سرود گويان وارد شدند پشت سر آنان 365 جوان با جامه‌هاي ارغواني و پشت سر آنان گردونه مقدس كه اسبهاي سفيد آنرا ميكشيدند ،گردونه با تنديسه هاي ايزدان كه از زر ساخته شده بود ،و يوغ به گوهر زينت يافته بود همچنين تنديسه ديگر كه نماينده نياكان بود در آن ميدرخشيد و ميان آن شاهين شهپر گشوده زرين برافراشته بودند».

بدينسان گرچه از اشاره هاي اين تاريخ نويسان دانسته    [14]    ميشود كه درفش مخصوص شاهنشاهان هخامنشي داراي نقش يا شكل شاهين شهير گشوده‌يي بوده كه بر سر نيزه نصب ميشده است، ولي از شكل چگونگي خود درفش و اينكه آيا نقش شكل شاهين بر روي پوست يا پارچه يا چيز ديگر قرار ميگرفته يا خود مستقلا بصورت مجسمه بر سر نيزه نصب ميشده است مطلبي بدست نمي آيد. اما اگر در باره شكل و چگونگي درفش شاهنشاهان هخامنشي تاريخ نويسان يوناني مهر سكوت بر لب زده و اطلاعاتي در آن باره بدست نمي‌دهند از سوي ديگر خوشبختانه دو مدرك و اثر باستاني يكي از يونان ديگري از رم اين نقص را جبران مي‌كنند. مدرك نخستين جامي است گلي ساخت يونان كه اينك در موزه لوور پاريس محفوظ است.( شكل زير)

 

مدل زرين با نقش شاهين شهير گشوده از دوره هخامنشيان (سده پنجم پيش از ميلاد) موزه بريتانيا

 

 

در داخل اين جام تصوير پيكار يك تن سرباز سنگين اسلحه يوناني با درفش دار لشكر ايران نقاشي شده و موضوع آن چنانكه نمودار است از يك فكر حماسي و انتقام جويا نه يوناني نشات گرفته است. در تصوير اين جام درفش دار لشكر ايران كه جامه مادي پوشيده است بر اثر ضربه‌اي كه از شمشير سرباز يوناني خورده به رو بر زمين افتاده و سپر يا كمانش بسويي پرتاب شده و قسمتي از كمان‌دان او نيز كه شبيه كمان‌دانهاي منقوش در تخت جمشيد است پيداست، سربازان ايراني با اينكه بر زمين افتاده بنابر وظيفه سر بازي هنوز چوب درفش را رها نكرده درفش را همچنان بر پا نگاه داشته است سرباز يوناني كه در بالاي سر او ايستاده آماده است ضربتي ديگر با شمشير خود بر او فرود آورد.

در حاشيه ظرف به خط يوناني نوشته است كه « دورس(DOURES ) اين را كشيده » و چنانكه از موضوع آن پيداست يادگار زمان جنگهاي ايران و يونان است .آنچه در اين تصوير مورد توجه ماست شكل و نقش درفش سربازان ايراني است كه عبارت است از مربع يا مستطيلي كه از پارچه يا چيز ديگر كه دو وتر آن به چهار مثلث تقسيم كرده است و مثلثهائي‌ كه دو بدو از رأس باهم مماسند همرنگ هستند يعني از چهار مثلث دو تاي مقابل سفيد و دو ديگر سياه رنگ است. اين مربع از پشت به چوب يا ميلهً درفش نصب شده و گويا داراي دو وجه يا صورت بوده و پشت و روي درفش را بيك شكل مي‌نمايانده است و در اين تصوير گوشه‌يي از قسمت پشت درفش كه كنده شده از زير پيداست.      [15]

دومين مدرك و اثر باستاني در بارة شكل و چگونگي درفش شاهنشاهان هخامنشي، موزائيك رنگيني است كه در كف تالاري در (كاسا دل فائونو)واقع در شهر پمپئي ايتاليا كه در سال 79 ميلادي بر اثر آتشفشاني كوه وزوو در زير خاك و خاكستر مدفون شده بود بدست آمده است.(شكل زير )

   

جام گلي يوناني با تصوير سر باز سنگين و درفش‌دار ايراني (موزه لوور)

 

   

اين تابلو موزائيك كه اينك در موزه ملي ناپل محفوظ است منظره جنگ اسكندر مقدوني و داريوش سوم را در ايسوس نشان ميدهد.

در اين تصوير نيز درفش شاهنشاه هخامنشي (كه متاُسفانه قسمتي از موزائيكهاي آن ريخته است) بصورت صفحهُ مربعي نشان داده شده كه بر سر نيزهُ كه پيكان آن از پشت پيداست نصب شده است. درفش داراي حاشيه‌اي است به رنگُ سرخ مايل به قهوه‌اي كه شايد در اصل بنفش يا آبي و ارغواني بوده است و در وسط آن نقش شاهين زريني ترسيم يا دوخته شده است.

تشابه شكل درفش در اين دو مدرك باستاني و تطبيق نقش وسط درفش موزائيك پمپئي با نوشته هاي تاريخ نويسان يوناني در اين مورد ما تا حدودي مطمئن مي‌سازد كه درفش شاهنشاهان هخامنشي جز چنين شكل و نقشي نداشته است.

اما آنچه از نوشته و تصوير در اين مورد ياد كرديم همه خارج از كشور ايران و متكي به اطلاعات غير ايراني بود و تاكنون مدركي كه مربوط به زمان هخامنشيان واز خود ايران باشد از طرف محققان و دانشمندان باستان شناسي ارائه نشده است.

 

موزائيك از پمپئي كه جنگ داريوش سوم و اسكندر مقدوني را در ايسوس نشان ميدهد (موزه ناپل)

 

 

خوشبختانه نويسنده اين گفتار چنانكه در آغاز مطلب نوشت بر اثر دقت ممارست فراوان و بررسي دقيق در نقوش تخت جمشيد و ساير آثار در موزه ايران باستان، توانست شكل درفش پادشاهان هخامنشي را كه اتفاقاً موُيد اقوال و نقوش مذكور در فوق مي‌باشد كشف كند.

بيگمان بيشتري از خوانندگان گرامي كه با آثار موجود در تخت جمشيد و نقوش آن آشنائي دارند ميدانند كه نقش برجسته بارگاه داريوش بزرگ كه در آن يكي از بزرگان ماد را به حضور پذيرفته و گزارش او را ميشنود - چهار بار در بالاي نقش برجسته ديوارهُ درگاهي‌هاي تالار صد ستون و دوباره به قطع بزرگتر در خزانهُ تخت جمشيد تكرار شده است.

 از مكرر بودن اين نقش برجسته پيداست كه موضوع آن اشاره به يك واقعه مهم تاريخي است كه هم مبادرت به حجاري آن شده و هم در جاهاي مختلف تكرار شده است.     [16] 

   

بارگاه داريوش ازدر گاهي هاي تالار صد ستون تخت جمشيد

 

   

اين نقش برجسته‌ها طرز جلوس شاهنشاه هخامنشي را بر اورنگ پادشاهي و تشكيل مجلس بار و مراسم مربوط به آنرا دقيقاً نشان ميدهد. صرفنظر از شرح جزئيات آن اگر خوانندگان در تصاويري كه از اين نقش برجسته به چاپ رسيده است دقت فرمايند ملاحظه خواهند كرد كه در پشت سر شاهنشاه و افراد ديگر ،در خارج از سايه‌بان و سرادق سلطنتي ،سربازاني با جامه پارسي (در نقش برجسته هاي تالار صد ستون يك تن، در نقش برجسته هاي خزانه دو تن) نيزه بدست ايستاده‌اند.

مثلاً اگر در نقش برجسته خزانهُ شكل زير امتداد بالاي نيزه نخستين سرباز را به دقت وارسي نمائيم ، سطحهُ مربع برجسته‌يي را خواهيم ديد كه ضلع جنبي سمت چپ آن در امتداد ديرك سايه‌بان و چسبيده به آن است و قاعدهُ آن نيز نيزهُ دست سرباز را قطع كرده است، ضخامت سطح مربع از متن كار باندازه‌ايست كه توليد سايه نموده است (افسوس كه در قرينهُ اين نقش خزانه كه اينك در موزه ايران باستان در تهران نصب شده است اين قسمت شكسته، و از ميان رفته است).

   

نقش برجستهُ بارگاه داريوش، از خزانهُ تخت جمشيد

بارگاه داريوش ازدر گاهي هاي تالار صد ستون تخت جمشيد

 

   

كساني كه در اين نقش مطالعه و بررسي كرده، مطالبي نوشته‌اند و گاه به جزئيات نيز پرداخته اند متاُسفانه به اين گوشه از نقش چنانكه بايد ،توجهي نكرده، بطور سطحي از آن     [18]    در گذشته اند و اگر هم مانند پرفسور اشميت دقتي بكار برده اند موضوع را بطور صحيح در‌نيافته و آنرا نقشي مشكوك ناميده‌اند.  

حال با توجه به نقوش يوناني و رومي كه در بالا راجع به آنها گفتگو كرديم اگر مجدداً در پيرامون اين گوشه از نقش برجسته‌ها عميقاً بررسي نمائيم خواهيم دريافت، ميله‌يي كه در دست سربازان مزبور قرار دارد جز چوب يا ميله درفش مربع شكلي نمي‌باشد و اين سربازان نيز جز درفش داراني كه درفش شاهنشاهي را در پشت سر داريوش نگاه داشتند كس ديگري نمي‌باشد.

در نقش برجسته‌هاي تالار صد ستون (يا تالار تخت )حدود صفحهُ مربع يا مستطيل درفش بوسيلهُ خطي گود يا با اندكي برجستگي نموده شده(شكلهاي زير سمت راست)ونيز پشت درفش يعني سمتي كه امتداد ميلهُ درفش در آن نمايان است نشان داده شده است، در صورتيكه در نقش برجسته خزانه، چنانكه گفتيم برجستگي درفش بيشتر بوده و روي صفحه يا پرده را نمايانده‌اند. در اين نقش برجسته‌ها در روي ميلهُ درفش متاُسفانه جز پرده يا صفحه مربع ساده و بدون نقش و تزئين اضافي چيزي ديده نمي‌شود و دانسته نيست تزئينات حاشيه و نقش متن داخلي پردهُ درفش چگونه بوده است ولي اگر بدانيم كه اغلب نقوش برجسته و در ديوار تخت جمشيد هنگام آباداني رنگين و رنگ كاري شده بود و نقش نگار و جزئيات و تزئينات آنها بوسيلهُ رنگهاي گوناگون نمايانده ميشده است , آنگاه مي توانيم گمان بريم كه در اين درفش نيز جزئيات ونقوش آن بوسيله رنگ  نشان داده شده بوده كه به مرور دهور رنگها ريخته و از آن جز سطحي صاف چيزي بر جاي نمانده است.  

 

 

   

نويسندهُ گفتار بر آن است كه صفحهُ لاجورد مربع شكلي كه در سال 1327 در كاخ آپاداناي تخت جمشيد بدست آمده است.( شكل سمت چپ)   و در داخل آن نقش شاهين بال و چنگال گشوده‌يي كنده شده و حاشيه آن با مثلثهائي به رنگهاي سبز و سفيد و قرمز تزئين شده است، نمونهُ كوچكي از درفش شاهنشاهي هخامنشيان است، آنچه اين نظر را تاُييد ميكند، گذشته از نقوش آن كه مطابق اشاره هاي تاريخ نويسان و ساير نقوش هخامنشي ميباشد وجود دو سوراخ در بالا و پائين آن است كه احتمال ميرود براي نصب در ديوار بوده و نيزه و سر نيزه‌يي مناسب با قطع آن نيز    [19]     در پشتش قرار مي‌گرفته است و شايد بتوان تصور كرد كه اين كاشي مربوط به مجلسي نظير مجالس فوق، منتهي از كاشي لعابي رنگين بوده كه اينك از آنها جز اين صفحهُ لاجوردي اثري باقي نمانده است. مدارك مربوط به باستانشناسي كه گفتگو از آنها در اين گفتار بيجاست نشان ميدهد كه اين گونه درفش‌ها چنانكه پيش از هخامنشيان در ايران معمول بوده ،پس از آنها نيز از ميان نرفته دربار شاهان محلي فارس يعني «فره ته‌دار »ها كه از 200 پيش از ميلاد تا210 ميلادي ميان سلسله‌هاي هخامنشي و ساساني يعني همزمان با دوره هاي سلوكي و اشكاني در سرزمين فارس پادشاهي كوچكي داشته اند معمول بوده است.

   
   
   
     

صفحهُ لاجورد مربع ( 5/12×5/12)با نقش عقاب كه در سال 1327 در كاخ 32 ستون تخت جمشيد كشف شده است)

(موزهُ ايران باستان)

 
           

 

   

از اين پادشاهان كه احتمال ميرود نياكان ساسانيان بوده اند و اردشير بابكان آخرين آنها بوده كه در سال 226 ميلادي به شاهنشاهي ايران رسيده است مقداري سكه‌هاي سيمين بدست آمده كه در روي آنها نقش درفش چهار گوشي بسيار شبيه به درفش هخامنشيان ديده مي‌شود چيزي كه هست در اين دوره نقش داخل درفش از شاهين به كوكب چهار پري كه در فواصل پرده هاي آن چهار قرص مدور قرار گرفته تغيير يافته و نيز چهار آويز روباني با گويهاي كروي از آن آويخته شده است.

و همچنين در يكي از سكه‌ها كه متعلق به داريوش اول(؟) از همين سلسله ميباشد و تاريخ آنرا بين 150 تا 100 پيش از ميلاد تعيين كرده اند .(شكل سمت راست)

در بالاي درفش هيكل    [20]     نيمرخ شاهين بال و پر بسته‌يي را نصب كرده اند كه احتمال دارد بازماندهُ نقش شاهين درفش هخامنشيان است.

   

 

سكه 3 درهمي سيمين از داريوش يكم (؟) از 150 تا100 پيش از ميلاد

 

سكهُ 3 درهمي سيمين از بغداد يكم سدهُ سوم پيش از ميلاد

 
 

 

 

 

 همچنين دلايل محكمي هست كه شكل و نقش درفش هخامنشيان كه توسط جانشينان اسكندر از ايرانيان اقتباس شده و در ميان روميان معمول گرديده بود سپس بوسيلهُ روميان ميان ساير ملل اروپا نشر و رواج گرفته است چنانكه علائم دولت‌هاي پروس و اتريش و لهستان و فرانسه و روسيه تزاري با اندكي اختلاف درست همان نقش درفش هخامنشي مي‌باشد.  

 

 

   

از سوي ديگر مدارك تاريخي نشان مي‌دهد كه درفش شاهان محلي فارس عيناً در دورهُ ساسانيان نيز معمول بوده و درفش كاوياني ساسانيان با توصيفاتي كه فردوسي و مورخين اسلامي از آن كرده‌اند جز اين درفش نبوده است. يكي از دلايل وجود اين نوع درفش در دورهُ ساساني تصوير درفشي است در نقش برجسته شاهپور در تنگ چوكان فارس كه در يكي از مجالس آن يكي از هديه آورندگان (كه شايد رومي است)درفش مربع شكل در دست دارد كه شبيه درفش هخامنشيان و فرته‌دارها و درفش كاوياني است. چون شرح جزئيات درفش كاوياني دوره ساساني باعث تطويل كلام ميگردد اينك از آن صرفنظر نموده بحث در پيرامون درفشهاي دورهُ اشكاني و دوره ساساني را به وقت ديگر مي‌گذاريم.     [21] 

1

مقبره كوروش كبير؛ پاسارگاد

 

تاريخ نويسان باستاني از قبيل هرودوت، گزنفون، و كتزياس درباره چگونگي زايش كوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هريك سرگذشت تولد وي را به شرح خاصي نقل كرده‌اند، اما شرحي كه آنها درباره ماجراي زايش كوروش ارائه داده‌اند، بيشتر شبيه افسانه مي‌‌باشد. تاريخ نويسان نامدار زمان ما همچون ويل دورانت و پرسي سايكس، و حسن پيرنيا شرح چگونگي زايش كوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت؛ ايشتوويگو شبي خواب ديد كه از دخترش آنقدر آب خارج شد كه همدان و كشور ماد و تمام سرزمين آسيا را غرق كرد. ايشتوويگو تعبير خواب خويش را از مغ‌ها پرسش كرد. آنها گفتند از او فرزندي پديد خواهد آمد كه بر ماد غلبه خواهد كرد. اين موضوع سبب شد كه ايشتوويگو تصميم بگيرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زيرا مي‌‌ترسيد كه دامادش مدعي خطرناكي براي تخت و تاج او بشود. بنابراين ايشتوويگو دختر خود را به كمبوجيه اول به زناشويي داد.

ماندانا پس از ازدواج با كمبوجيه باردار شد و شاه اين بار خواب ديد كه از شكم دخترش تاكي روييد كه شاخ و برگهاي آن تمام آسيا را پوشانيد. پادشاه ماد، اين بار هم از مغ‌ها تعبير خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبير خوابش آن است كه از دخترش ماندانا فرزندي بوجود خواهد آمد كه بر آسيا چيره خواهد شد. ايشتوويگو به مراتب بيش از خواب اولش به هراس افتاد و از اين رو دخترش را به حضور طلبيد. دخترش به همدان نزد وي آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهايي كه ديده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، به همين خاطر زاده دخترش را به يكي از بستگانش هارپاگ، كه در ضمن وزير و سپهسالار او نيز بود، سپرد و دستور داد كه كوروش را نابود كند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در ميان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت كوروش، هارپاگ پاسخ داد: وي دست به چنين جنايتي نخواهد آلود، چون اولا كودك به او دل خوش كرده است، دوم چون شاه فرزندان زياد ندارد دخترش ممكن است جانشين او گردد، در اين صورت معلوم است شهبانو با كشنده فرزندش مدارا نخواهد كرد. پس كوروش را به يكي از چوپان‌هاي شاه به‌ نام ميترادات (مهرداد) داد و از از خواست كه وي را به دستور شاه به كوهي در ميان جنگل رها كند تا طعمهٔ ددان گردد.

 


مقبره كوروش كبير؛ پاسارگاد

 

چوپان كودك را به خانه برد. وقتي همسر چوپان به نام سپاكو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاري به شوهرش اصرار ورزيد كه از كشتن كودك خودداري كند و به جاي او، فرزند خود را كه تازه زاييده و مرده به دنيا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت اين كار را نداشت، ولي در پايان نظر همسرش را پذيرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستي كوروش را به عهده گرفت.

سالها بعد روزي كوروش كه به پسر چوپان معروف بود، (و شايد اين علتي باشد براي آنكه كوروش در كتاب مقدس (عهد عتيق) شبان ناميده شده است)  با گروهي از فرزندان اميرزادگان بازي مي‌‌كرد. آنها قرار گذاشتند يك نفر را از ميان خود به نام شاه تعيين كنند و كوروش را براي اين كار برگزيدند. كوروش همبازي هاي خود را به دسته‌هاي مختلف بخش كرد و براي هر يك وظيفه‌اي تعيين نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را كه از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وي فرمانبرداري نكرده بود تنبيه كنند. فرزند آرتم بارس به پدر شكايت برد كه پسر يك چوپان دستور داده است وي را تنبيه كنند.

پدرش او را نزد ايشتوويگو برد و دادخواهي كرد كه فرزند يك چوپان پسر او را تنبيه و بدنش را مضروب كرده است. شاه؛ چوپان و كوروش را احضار كرد و از كوروش سوال كرد: "تو چگونه جرأت كردي با فرزند كسي كه بعد از من داراي بزرگ‌ترين مقام كشوري است، چنين كني؟" كوروش پاسخ داد: "در اين باره حق با من است، زيرا همه آنها مرا به پادشاهي برگزيده بودند و چون او از من فرمانبرداري نكرد، من دستور تنبيه او را دادم، حال اگر شايسته مجازات مي‌‌باشم، اختيار با توست."

ايشتوويگو از دلاوري كوروش و شباهت وي با خودش به انديشه افتاد. در ضمن بياد آورد، مدت زماني كه از رويداد رها كردن طفل دخترش به كوه مي‌‌گذرد با سن اين كودك برابري مي‌كند. بنابراين آرتم بارس را قانع كرد كه در اين باره دستور لازم را صادر خواهد كرد و او را مرخص كرد. سپس از چوپان درباره هويت طفل مذكور پرسش هايي به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "اين طفل فرزند من است و مادرش نيز زنده است". اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول كند و دستور داد زير شكنجه واقعيت امر را از وي جويا شوند.

چوپان در زير شكنجه وادار به اعتراف شد و حقيقت امر را براي ايشتوويگو آشكار كرد و با زاري از او بخشش خواست. سپس ايشتوويگو دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه ديد، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش ايشتوويگو كه از او پرسيد: "با طفل دخترم چه كردي و چگونه او را كشتي؟" پاسخ داد: "پس از آن كه طفل را به خانه بردم، تصميم گرفتم كاري كنم كه هم دستور تو را اجرا كرده باشم و هم مرتكب قتل فرزند دخترت نشده باشم".

 گرچه همانند اين داستان در مورد سه پادشاه ساساني (از جمله اردشير بابكان) نيز نقل شده است و شايد خالي از افسانه پردازي نباشد ليكن بيشك رگه هايي از حقيقت را ميتوان در آن يافت و شايد معتبر ترين شرح حالها درباره پرورش كوروش كبير باشد.
كوروش در دربار كمبوجيه اول خو و اخلاق والاي انساني پارس‌ها و فنون جنگي و نظام پيشرفته آنها را آموخت و با آموزش‌هاي سختي كه سربازان پارس فرا مي‌گرفتند پرورش يافت.

هارپاگ، بزرگان ماد را كه از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضي بودند بر ضد ايشتوويگو شورانيد و موفق شد كوروش را وادار كند بر ضد پادشاه ماد لشكركشي كند و او را شكست بدهد. با شكست كشور ماد به وسيله پارس كه كشور دست نشانده و تابع آن بود، پادشاهي ۳۵ ساله ايشتوويگو؛ پادشاه ماد، به انتها رسيد. اما به گفته هرودوت؛ كوروش به ايشتوويگو آسيبي وارد نياورد و او را نزد خود نگه داشت. كوروش به اين شيوه در ۵۴۶ پ.م. پادشاهي ماد و ايران را به دست گرفت و خود را پادشاه ايران اعلام نمود. كوروش پس از آنكه ماد و پارس را متحد كرد؛ خود را شاه ماد و پارس ناميد. در حاليكه بابل به او خيانت كرده بود، خردمندانه از قارون، شاه ليدي خواست تا حكومت او را به رسميت بشناسد و در عوض كوروش نيز سلطنت او را بر ليدي قبول نمايد. اما قارون (كرزوس) در كمال كم خردي به جاي قبول اين پيشنهاد به فكر گسترش مرزهاي كشور خود افتاد و به اين خاطر با شتاب سپاهيانش را از رود هالسي (قزل‌ايرماق امروزي در كشور تركيه) كه مرز كشوري وي و ماد بود گذراند و كوروش هم با ديدن اين حركت خصمانه، از همدان به سوي ليدي حركت كرد. دژ سارد كه آن را تسخير ناپذير مي‌‌پنداشتند، با صعود تعدادي از سربازان ايراني از ديواره‌هاي آن، سقوط كرد و قارون (كروزوس)، شاه ليدي به اسارت ايرانيان درآمد و كوروش، مرز كشور خود را به درياي روم و همسايگي يونانيان رسانيد. نكته قابل توجه؛ رفتار كوروش پس از شكست قارون است. كوروش، شاه شكست خورده ليدي را عفو كرد و وي تا پايان عمر تحت حمايت كوروش زندگي كرد و مردم سارد علي رغم آن كه حدود سه ماه لشكريان كوروش را در شرايط جنگي و در حالت محاصره شهر خود معطل كرده بودند، مشمول عفو شدند.

افسانه اي معروف در اين زمينه هست؛ كه كوروش ميخواست براي انتقام، كروزوس را در آتشي بر افروخته بسوزاند، كه وي با ديدن آتش فرياد مي مي زند "آه، سولون، سولون" و وقتي كوروش علت را ميپرسد جواب ميدهد: روزي از سولون حكيم بزرگ يونان پرسيدم سعادتمند ترين فرد روي زمين كيست؛ و سولون در جواب گفت: انسان را اگر با سعادتمندي بميرد مي توان سعادتمند خواند. حالا منظور او را مي فهمم. اينگونه كوروش هم پند گرفته و دستور به خاموش كردن آتش مي دهد و او را عفو مي كند.

پس از ليدي، كوروش نواحي شرقي را يكي پس از ديگري زير فرمان خود در آورد و به ترتيب گرگان (هيركاني)، پارت، هريو (هرات)، رخج، مرو، بلخ، زرنگيانا (سيستان) و سوگود (نواحي بين آمودريا و سيردريا) و ثتگوش (شمال غربي هند) را مطيع خود كرد. هدف اصلي كوروش از لشكركشي به شرق تامين امنيت و تحكيم موقعيت بود و گرنه در سمت شرق ايران آن روزگار، حكومتي كه بتواند با كوروش به معارض بپردازد وجود نداشت. كوروش با زير فرمان آوردن نواحي شرق ايران، وسعت سرزمين‌هاي تحت تابعيت خود را دو برابر كرد. حال ديگر پادشاه بابل از خيانت خود به كوروش و عهد شكني در حق وي كه در اوائل پيروزي او بر ماد انجام داده بود واقعا پشيمان شده بود. البته ناگفته نماند كه يكي از دلايل اصلي ترس "نابونيد" پادشاه بابِل،‌ همانا شهرت كوروش به داشتن سجاياي اخلاقي و محبوبيت او در نزد مردم بابِل از يك سو و نيز پيش بيني‌هاي پيامبران بني اسرائيل درباره آزادي قوم يهود به دست كوروش از سوي ديگر بود.
 
فرمان آزادسازي يهوديان دربند و اجازه بازگشت و بازسازي اورشليم توسط كوروش بزرگ، باعث گرديد بابل، بدون مرافعه در 22 مهرماه سال 539 پ.م. سقوط كند و فقط محله شاهي چند روز مقاومت ورزيدند. پادشاه محبوس گرديد و كوروش طبق عادت، در كمال آزادمنشي با وي رفتار كرد. در سال بعد (538 پ.م.) هنگامي كه او درگذشت، عزاي ملي اعلام شد و خود كوروش نيز در آن شركت كرد.

كوروش بزرگ در قسمتي از لوح معروف خود در زمينه فتح بابل كه از متمدن ترين و با فرهنگ ترين سرزمينهاي آن روزگار بود؛ مي گويد : "من كوروش هستم، شاه جهان،...شاه شاهان... هنگامي كه من بدون جنگ به بابل وارد شدم... ويرانه هاي آن را آباد كردم و مردم آن را از فقر نجات بخشيدم... براي همه انسانها آزادي دين و مذهب را به رسميت شناختم ... و صلح و آرامش را براي بشريت به ارمغان آوردم. "

 با فتح بابل، مستعمرات آن يعني سوريه، فلسطين و فنيقيه نيز سر تسليم پيش نهادند و به حوزه حكومتي اضافه شدند. رفتار كوروش پس از فتح بابل جايگاه خاصي بين باستان شناسان و حتي حقوقدانان دارد. او يهوديان را آزاد كرد و ضمن مسترد داشتن كليه اموالي كه بخت النصر (نبوكد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشليم از هيكل سليمان به غنيمت گرفته بود، كمك‌هاي بسياري از نظر مالي و امكانات به آنان نمود تا بتوانند به اورشليم بازگردند و دستور بازسازي هيكل سليمان را صادر كرد. به همين خاطر در بين يهوديان به عنوان منجي معروف گشت كه در تاريخ يهود و در تورات ثبت است.

در مورد ده سال پاياني عمر كوروش اطلاعات دقيقي در دست نيست و هر يك از مورخين به نحوي آن را روايت كرده اند و ماجراي درگذشت كوروش را به نحوي نقل كرده اند در يكي از اين روايتها مي خوانيم كه كوروش در آخرين نبرد خود به قصد سركوب اقوام وحشي سكا كه با حمله به نواحي مرزي ايران به قتل و غارت مي پرداختند به سمت شمال شرقي كشور حركت كرد. ميان مرز ايران و سرزمين سكاها رودخانه اي بود كه لشگريان كوروش بايد از آن عبور مي كردند. هنگامي كه كوروش به اين رودخانه رسيد، براي جنگ دو راه پيش رو داشت. يا از رودخانه عبور كند و در سرزمين سكاها به نبرد بپردازند و يا اجازه دهند كه لشگريان سكا از رود عبور كرده و در خاك ايران به جنگ بپردازند. كوروش اين دو گزينه را با سرداران خود در ميان گذاشت. بيشتر سرداران ايراني او، جنگ در خاك ايران را برگزيند، اما كرزوس امپراتور سابق ليدي كه تا پايان عمر به عنوان يك مشاور به كوروش وفادار ماند؛ جنگ در سرزمين سكاها را پيشنهاد كرد. استدالال او چنين بود كه در صورت نبرد در خاك ايران، اگر لشگر كوروش شكست بخورد تمامي سرزمين در خطر مي افتد و اگر پيروز هم شود هيچ سرزميني را فتح نكرده است. در مقابل اگر در خاك سكاها به جنگ بپردازند؛ پيروزي ايرانيان با فتح اين سرزمين همراه خواهد بود و شكست آنان نيز تنها يك شكست نظامي به شمار رفته و به سرزمين ايران آسيبي نمي رسد. كوروش اين استدلال را پذيرفت و از رودخانه عبور كرد. پيامد اين نبرد كشته شدن كوروش و شكست لشگريانش بود. پس از اين شكست، لشگريان ايران با رهبري كمبوجيه، پسر ارشد كوروش به ايران بازگشتند.

اين روايت كه به خاطر گزارش هرودوت از ماجرا معروفتر است چند سوال اساسي را به ذهن آنوبانيني متبادر ميكند؛ نخست اينكه با وجود توهين هاي ملكه مزبور به پيكر بي جان شاهنشاه درگذشته ي ايران، كه در تاريخ مزبور تشريح شده است؛ چگونه پيكر بي سر كوروش به ايرانيان باز پس داده شده و چگونه جسد از اين مسافت دور و با عبور از رودخانه اي عظيم به پارسه آورده شده است.

ديگر اينكه چطور با وجود ناگهاني بودن اين پيشامد بين پسران كوروش بر سر قدرت درگيري پيش نيامده؛ چطور هرج و مرجي كه پس از درگذشت كمبوجيه رخ مي دهد در اين زمان پيش نمي آيد (با وجود اينكه كوروش بسيار قدرتمندتر از پسرش كمبوجيه بوده)؛
چطور ملكه كه شاه بزرگي همچون كوروش را از ميان برداشته دست از سر ايران بر مي دارد و سعي نمي كند ايران را تصرف نمايد؟

چگونه كمبوجيه درست بعد از اين پيشامد هولناك و عظيم با خيال راحت و با ارتشي بسيار مجهز و آماده به مصر حمله مي كند و تنها حكومت مستقل باقيمانده و يكي از قدرتمند ترين حكومت هاي آن دوران را به تصرف خود در مي آورد و مرزهاي ايران را از چين تا ايتاليا و جنوب آفريقا، گسترش مي دهد.
اين سوالات و بسياري از سوالات ديگر باعث مي شود كه محققين روايت فوق را درست ندانسته و آنچه را كه "گزنفون" درباره مرگ مرگ كوروش نقل ميكند بيشتر مقرون به حقيقت بدانند.

به طور خلاصه گزنفون نقل مي كند كه در ده سال پاياني حكومت كوروش اتفاق چندان مهمي رخ نداده است و پادشاه قدر قدرت ايران در آرامش سالهاي پاياني عمر را طي كرده و پايان عمر خود را هم طي خوابي كه ميبيند از پيش مي دانسته.
بنابر اين پيش از مرگ، نيايش كرده و براي خدايان قرباني مي كند. و سپس پسران و بزرگان كشور را جمع كرده و چنان كه در ميان همه پادشاهان ايراني مرسوم بوده به آنها پند و اندرزهايي مي دهد و از جهان رخت بر مي بندد.

چنين است كه پس از درگذشت پر افتخارترين و بزرگترين پادشاه جهان كه انسانيت و فضايل اخلاقي را در جهان آن روز گسترد؛ مراسم با شكوهي برگزار مي شود و شاه شاهان در آرامگاهي كه خود از پيش فراهم آورده بود؛ با احترام فراوان به خاك سپرده مي شود؛ تا طي بيش از 2500 سال؛ ايرانيان به داشتن چنين اسطوره اي افتخار كنند و با وجود حوادث بسياري كه در اين مدت رخ داده، همواره حرمت پاسارگاد و پادشاه قدرقدرتش حفظ گردد

1

تخت جمشيد...

1

ستون هاي كاخ

1

كوه پشتد تخت جمشيد

1

مجسمه شير كاخ

1

ورودي كاخ آپادانا

1
X