به وبلاگ ايران نگين درخشان كشورهاي قاره آسيا خوش آمديد

ريشه نام شادگان

نام پيشين آن فَلاحيّه و دُراك ( دَورَق ) است . مردم اين شهر عرب هستند . در باره ريشه نام شادگان و نامهاي پيشين آن چندين سخن گوناگون وجود دارد .

 برخي اين واژه را پيوندي از دو بخش « فلا» به معني دشت و «حَـيّه» به معني مار دانسته و علت آن را وجود مارهاي بزرگ در اين منطقه در گذشته مي دانند.

 برخي نيز بر اين باورند كه نام فلاحيه از كلمه« فلاح» به معني كشاورز گرفته شده و چون زمين اين منطقه آبرفتي بوده و استعداد كشاورزي آن بسيار است آن را فلاحيه مي گويند.

نام باستاني و نخست شهر، «شادكان» يا «شادگان» بوده كه با تصويب فرهنگستان وقت، اين شهرستان به نام باستاني خود يعني «شادگان» ناميده شد.

شيخ سلمان (۱۱۸۲-۱۱۵۰ هجري قمري)32 سال بر قبيله بني كعب فرمانروايي كرد . گفته مي شود كه او به همراه ياران و طايفه اش در جست و جوي جايگاهي امن بود كه از دسترس بيگانگان در امان باشد . ياران شيخ با ديدن اين منطقه خطاب به شيخ چنين مي‌گويند: «هذا هو الفلاح» يعني « اين مايه رستگاري است.» از اين رو در اين سرزمين خانه گزيدند و آن را «فلاحيه» ناميدند.

   ياقوت حموي در جلد پنجم كتاب خود « مُعجَمُ البُلدان » نوشته است : سُرَّق واژه اي فارسي و يكي از ولايات خوزستان است. همچنين گي لسترنج در كتاب خود به نام سرزمين هاي خلافت شرقي مي نويسد:

اين شهر را دَورَقُ الفرس ، يعني دورق ايران مي گويند .                                                         

برخي گفته اند كشاورزي به عربي مي شود « فِلاحة » و نام فَلاحيّة از همين واژه گرفته شده است

از ديگر سخناني كه بيشتر از همه در شادگان بر سر زبان است اين است كه« چند نفر در دشت شادگان مي گذشتند، ناگهان با ماري بزرگ برخوردند و آن را كُشتند . پس از آن كه به شهر بازگشتند به لهجه محلي گفتند : « شِـفْنه بِالفَلا حيّه » يعني« در دشت ماري ديديم » . از جمله « شِـفْنه بِالفَلا حيّه » دو كلمه « فَلا حَيّة » ماند و نام شهر شد .

در شهريور 1314 هجري شمسي به موجب تصويبنامه هئيت وزيران ، همانند نامهاي عربي ديگر شهرها ، فرهنگستان ايران نام فلاحيه را به نام اصلي آن يعني « شادگان » تبديل كرد .

در پاره اي از سخنان و منابع آمده كه اين شهر توسط شيخ سلمان كعبي ساخته شده است . دكتر سيد احمد كسروي در تاريخ پانصد ساله خوزستان مي گويد : در كتاب ها نوشته اند كه شيخ سلمان فلاحيه را بنياد نهاد ولي ما آن را درست نداسته ايم. فلاحيه ديهي بوده كه شيخ سلمان آن را شهر گردانيد . دليل اين مطلب همان نام فلاحيه است . زيرا اگر شيخ سلمان آن جا را بنياد مي گذاشت ، چرا بايستي فلاحيه بنامد و سلمانيه ننامند .

تاريخ نويسان محلي كه كتب خود را به عربي نوشته اند در ريشه يابي نام فلاحيه چنين گفته اند : « في الفلاحية خنزير سكن» كه به حساب ابجد سال 1164 هجري قمري مي شود و تغيير نام دورق به فلاحيه را مي رساند .

 كسروي سال آبادي فلاحيه به دست شيخ سلمان را سال ۱۲۶۲ هجري قمري ياد كرده ‌است. مستند كسروي در اين باره عبارت « في الفلاحيه خنزير سكن» است كه براساس ماده تاريخ ۱۲۶۲ است .

 عبدالنبي قيم نويسنده خوزستاني در كتاب خود نوشته است  : اشتباه بزرگ كسروي اين است كه ظاهراً فراموش كرده شيخ سلمان از سال 1150 تا 1182 هجري قمري حاكم بني‌كعب بوده و هشتاد سال پيش از آن تاريخ يعني هشتاد سال پيش از 1262 فوت كرده بود.

 




1

ريشه نام اَبَركوه

 

از آنجا كه اين شهر در آغاز در پاي كوه ساخته شده ، آن را « برِكوه» ناميدند (كنار كوه) همانند پيشكوه و پشتكوه كه در گويش مردم به « ابركوه » تبديل شد «ابرقو» شكل عربي اين نام است كه پس از اسلام جغرافي دانان مسلمان آن را معرّب كردند . در سال 1350 اين شهر به صورت رسمي «ابركوه» ناميده شد . نام آن در منابع قديم و جديد به صورت « ابرقو » ، « ابركويه » ، «ابرقويه» ، «برقوه» و « دركوه » آمده است. « اَبَـر» در فرهنگ لغت به معني « بالا ، روي و بر سر » است .over در انگليسي با اَبَر شباهت دارد زيرا هر دو زبان از شاخه هاي هند و اروپايي هستند . نام ابركوه به خاطر واقع شدن اين سرزمين در بر يا پاي كوه است.

در كتاب « داستان اصحاب رس » نوشته استاد حبيب الله فضائلي، تلاش بر آن است كه ساكنان كهن ابركوه را قوم «رس» معرّفي نمايد كه در قرآن و در چند قسمت به همراه قوم عاد به آنها اشاره شده است. در اين كتاب به داستاني اشاره مي شود كه در آن (ابركوه) و يازده روستاي پيرامون درختان صنوبر تنومندي بوده و مردم بنا بر رسوم آييني آنها را مي پرستيدند اين روستاهاي دوازده گانه به نامهاي ماههاي شمسي بوده اند. گفته شده اين درخت را يافث بن نوح يكي از سه فرزند نوح كاشته و در اين گفتار ابركوه را «آبان » از آن روستاهاي دوازده گانه مي داند.

در كتاب « شناخت ابركوه و قِدمت آن» نوشته علي مدرّس زاده آمده كه سه فرزند نوح(يافث- سام- حام) پس از طوفان نوح مأمور آبادي جهان شدند ، «يافث» به سرزمينهاي شرقي و تركستان رفت ، «سام» به سرزمينهاي بين شرق و جنوب كه شام ، عراق عرب و عجم و فارس رهنمون شد و«حام» رهسپار سرزمينهاي جنوبي و آفريقا شد. مسير داد و ستد و بازرگاني بعدي توسط قوم يافث كه به شرق مي رفت ايجاد شد ولي نسل و نژاد كساني كه در منازل ميان راه ماندند از سام بود.از مهم ترين اين منزلگاه ها يكي « مِـيَم » بود كه هم اكنون يكي از روستاهاي اطراف ابركوه است . شايان ذكر است كه حضور ابركوه را در دو مكان و دو زمان مي دانند: يكي ابركوهي كه كوچك و بي شهرت بوده و ديگري ابركوهي كه در جايگاه كنوني است و در سفر نامه ها و كتب گوناگون از آن ياد شده است.

گفتار نخست  در ريشه يابي نام ابركوه منطقي تر است .

1

ريشه نام تايْباد

 

تايباد در گذشته باخرز ناميده مي شد . لغت نامه دهخدا در باره ريشه نام باخرز مي‌نويسد: «باخرز ناحيه ايست داراي قريه‌هاي بزرگ كه بين هرات و نيشابور واقع شده و اصل آن "باد هرزه " مي‌باشد ». حافظ ابرو در كتاب جغرافياي تاريخي‌اش مي‌نويسد: « ولايت باخرز در قديم آن را بادهرزه نوشته‌اند يعني محل باد ناحيتي است. » جغرافياي سياسي كيهان مي‌نويسد: « باخرز ظاهراً در اصل بادهرزه بوده، زيرا كه در محل وزيدن باهاي سخت واقع شده است ».

 در مِرآتُ البُلدان ناصري آمده است : « باخرز در اصل بادهرزه بوده، زيرا جاي وزيدن بادها است ». اسفرازي مي نويسد: « باخرز نام بلوك پهناوري است واقع در ميانه هرات و نيشابور و كلمه باخرز در زمان پهلوي بادهرزه بوده زيرا آنجا وزيدنگاه بادهاست ». بنابراين آنچه از كتب تاريخي دريافت مي شود اين است كه نام باخرز در اصل " بادهرزه " يا " بادهرز" بوده است و ريشه در عواملي طبيعي دارد. زيرا محل وزش بادهاي سخت است و باخرز جايگاهي ميان هرات تا نيشابور بوده ، بنابراين باخرز در گذشته بسيار بزرگ تر از امروزه بوده و تايباد بخشي از سرزمين اصلي باخرز را در برگرفته است.

ريشه نام تايباد:

 در لغتنامه دهخدا آمده است :« تايباد كه در برخي كتب جغرافيايي «تاياباد » و « طايباد » آمده اكنون در تداول مردم «طيبات » تلفظ مي‌شود و نام قصبه مركزي بلوك پائين ولايت باخرز و خواف، به سرحد ايران و افغانستان است، ولي در خاك ايران واقع شده است »

 در فرهنگ عميد آمده است :« تايباد قصبه ايست از توابع باخرز و مركز پايين ولايت، داراي چهار هزار نفر جمعيت و سابقاً طيبات ناميده مي‌شد و گويند اصل آن تائب آباد و يا تاياباد و طايباد بوده است ».

 در حبيب السير آمده است: « تايباد قريه ايست از باخرز و از آنجاست عارف مرشد شيخ زين الدين پير امير تيمور، صاحب قرآن و اصل در آن تايب آباد بوده و تايباد مخفف آنست ».

 برخي از مردم درباره ريشه نام تايباد گويند « طيبات » نام اصلي تايباد است يعني جايگاه پاكان و برگزيدگان.

 گروهي نام اصلي تايباد را «تي باد » يعني  جايي كه  بادهاي شرقي تمام مي شود مي دانند .

 مردم تايباد بر اين باورند كه در تايباد و پيرامون آن بادي مي‌وزد كه مدت وزش آن در يك شبانه روز دوازده ساعت است، كه آن 12 ساعت را « تاي» مي نامند. از اين رو به اين شهر «تاي‌ باد» گفته اند.

 بنابراين تايباد همان « «تاي باد» است و ريشه در عوامل طبيعي كه بادهاي هرز مي باشد دارد.

تايباد در‌گذشته «مغول‌آباد» «باخرز»، «طيِّبات»، «‌طايباذ»، «تائي آباد»، «تايب آباد»، «تاياباد»، «تاياباذ»، خوانده مي‌ شد. نام نخست تايباد «مغول آباد» بود‌ زيرا مغولان در آغاز سده هفتم هجري قمري به اين سرزمين آمدند و خانه گزيدند . بعدها اين محل در اثر بيماري طاعون تهي از مردمان و ويران گرديد. سال ها بعد، بار ديگر مردم در آنجا خانه ساختند.

تايباد يا همان باخرز، در روزگار ايران باستان بوده است و پس از لشكركشي مسلمانان اين ناحيه در 31 هجري قمري به تصرف عرب در آمد و پس از آن طاهريان، صفاريان و سپس سامانيان، بر خراسان، از جمله تايباد چيره شدند. تايباد در سده 6 هجري قمري دستخوش تاخت و تاز غزان قرار گرفت و در آغاز سده 7 هجري قمري گرفتار حمله خانمانسوز مغول شد،‌ سپس تيمورلنگ، مردم اين ديار را به خاك و خون كشيد، با همه اين بلاها، ديري نپاييد كه بر ويرانه هاي خاك اين سرزمين بار ديگر خانه ها ساخته شد و آباداني گذشته را كم كم باز يافت و در سده 13 هجري قمري به اوج خود رسيد.

1

ريشه نام تُربَتِ حيدَريّه

تربت حيدريه يكي از شهرهاي استان خراسان رضوي است و زبان مردمِ آن فارسي است .

تربت حيدريه در گذشته زاوه ناميده مي شد . پيشينه تاريخي تربت حيدريه به نام زاوه به پيش از اسلام و روزگار اشكانيان برمي گردد و به مناسبت آرامگاه قطب‌الدين حيدر كه از هم روزگارانِ عطّار و از صوفيان سده ششم هجري بود اين گونه ناميده شده است . ساخت شهر زاوه را به زو تَهماسب نسبت مي‌دهند. تربت حيدريه پس از روزگار صفوي شهر شد. حدود دويست سال پيش در دوره حاكميت اسحاق‌خان قرايي از خانها و دولتمردان روزگار قاجار آباد شد. اسحاق خان به بازسازي و آباداني شهر پرداخت و آن چنان دگرگوني اي در شهر پديد آورد كه اين شهر تا مدتها «تربت اسحاق‌خان » ناميده مي شد .

1

ريشه نام نِيشابور

 

نِيْشابور مركز شهرستان نيشابور در استان خراسان رضوي است.

نيشابور به پهلوي نيو شَهپُهْر به معني ساختهٔ نيك شاهپور است . ريوند، نيسايه، ابرشهر، نيسابور، نشابور، شهر فيروزه، اُمُ البلاد خراسان، شهر شادياخ و مدينة الرضا از نام‌هاي كهن نيشابور است.نيشابور در روزگار ساسانيان به فرمان شاپور يكم ساخته شد.كهن ترين سندى كه از نيشابور ياد مى‏كند اوستا است كه با واژه «رئونت‏» به معنى شكوه از آن نام مى‏برد. شايد اين واژه بعدها به ريوند تبديل شده كه اكنون نام دهستانى نزديك نيشابور است.  در برخى از متون دوره اسلامى نام ديگر نيشابور «ابرشهر» آمده است .

واژه نيشابور در دوره ساسانى همه جا به شكل «نيوشاپور» آمده است كه آن را به معنى كار خوب شاپور يا جاى خوب شاپور گرفته‏اند زيرا شاپور دوم اين شهر را نوسازي كرد ولى به روايت بيشتر مورخان شاپور يكم سازنده آن بوده است. اگر اين سخن را در باره نوسازى اين شهر درست بدانيم ؛ واژه «نيو» را مى‏توان به شكل امروزى آن «نو» معني كرد و معنى نيشابور « شهر نوسازى شده شاپور » است و ديگر دليلى براى بحث در باره شاپور يكم و دوم وجود نخواهد داشت. زيرا كه برخي از مورخان در انتخاب هر يك از آن دو دچار شك شده‏اند ولى سازنده نخست بايد شاپور يكم باشد و پس از زمين لرزه اي شاپور دوم فرمان به بازسازى آن داده است و اين به هر حال كار نيك شاپور دوم بوده است كه به لفظ «نيوشاپور» از آن ياد كرده‏اند.

 

 

 

1

ريشه نام گَناوه

بندر گناوه در كرانه خليج فارس ميان بندر بوشهر و بندر ديلم است.گناوه به معني كرانه و لنگرگاه است .

در كتاب‌ «دشتستان‌ در گذر تاريخ» نوشته "محمدجواد فخرايي" تلاش شده كه‌ از تلفظ هاي‌ "جَنّابا"، "جَنّابَه"‌، "گِنافَه"‌، "گَنَفَه"‌، "كَنَفَه"‌، "گُنابه"‌، "گنَبَه" و تلفظ امروزين‌ آن‌ «گناوه» به اين نتيجه رسيده شود كه‌ "‌گناوه" در اصل‌ گندآبه‌ يا آب‌ ِ گنده‌ بوده‌ است. اما اين ريشه يابي به دل نمي نشيند . زيرا آب خليج نمكين است و گنديدن آن بي معني است و ازسوي ديگر به گواهي تاريخ اين شهر در گذشته داراي باغهاي ميوه بوده است .

"ابن‌بلخي" مي‌نويسد: «جنابا شهركي‌ است‌ بر كنار دريا و آن‌ را به‌ پارسي‌ گنفه‌ خوانند، يعني‌ آب‌گنده».

"حمدالله‌ مستوفي"نيز مي نگارد : «جنابا، جنابه بن‌ تهمورث‌ ديوبند ساخت‌، پارسيان‌ آن‌ را گنَبَه‌ خوانند يعني‌ آب گنده... »

در فرهنگهاي «منتهي‌الارب» ، «آنندراج» ، «ناظم‌الاطباء» و «اقرب‌الموارد»، ذيل ِ‌واژه‌‌ كَنَفَه‌ كه‌ همه‌جا با گَنَفَه‌ و گنبه‌ يكي ‌دانسته‌ شده‌، آمده‌ است‌: كَنَفَه به‌ معني‌ ناحيه‌ و كرانه‌ است‌.

امّا‌ جُنّاب‌ يا جِنّاب‌‌ كه‌ همان‌ جُنّابه‌ و جِنّابه‌ است‌؛ در لغتنامه‌ "دهخدا" در شرح‌ لغت‌ (ج‌ُ ن‌ن‌) جُنّاب‌ يا جِنَاب‌ (ج‌ ِن‌ن‌) به‌ نقل‌ از منتهي الارب‌ آمده‌ است‌: جُنّاب‌ يا جِنّاب‌ يعني‌ جانب‌ به‌ معني ‌كرانه‌.

جُنّاب‌ و جِنّاب‌ و كنَفَه‌ گونه هايي از جُنّابه‌ و جِنّابه‌ و گنفه ‌و سرانجام گناوه‌ اند، پس گناوه يعني كرانه يا لنگرگاه.

 




1

ريشه نام نجف آباد

ريشه نام نَجَف آباد

نجف آباد در روزگار شاه عباس صفوي در ۳۰ كيلومتري غرب اصفهان ساخته شد. در دوره صفوي شهر نجف آباد با طرح شيخ بهايي و به پيشنهاد او به عنوان يك شهر نوين ساخته گرديد. در باره انگيزه ساخت شهر نجف آباد سخنان گوناگون وجود دارد .

معروف ترين سخن آن است كه : نذورات و درآمد موقوفات منطقه به وسيله كارواني از اصفهان به سوي نجف مي‌رفت كه پس از پيمودن ۲۵ كيلومتر از حركت باز ايستاد . شيخ بهايي چاره را در اين ديد كه با اجازه شاه عباس بارهاي شتران را هزينه ساخت شهري كنند به نام نجف آباد . بدين گونه نجف آباد پديد آمد .

سخن ديگر آن است كه : شاه عباس صفوي مقداري پول و جواهرات براي مرقد حضرت علي اختصاص داد و خواست به نجف بفرستد. با تدبير شيخ بهايي از خروج اين ذخاير از ايران جلوگيري شد و به كمك آن شهر جديد نجف آباد ساخته شد .

همين داستان با اندكي تفاوت : در حدود سال ۱۰۲۲ هجري قمري، شاه عباس اول صفوي، مقدار زيادي پول و جواهرات براي آرامگاه حضرت علي (ع) در نجف اشرف اختصاص داد و خواست به شهر نجف در عراق بفرستد. در اين هنگام شيخ بهايي آگاه شد و ديد كه خروج پول و جواهر برخلاف مصالح كشور است پس براي جلوگيري از آن، نزد شاه عباس رفت و  گفت ديشب در خواب حضرت علي (ع) را زيارت كردم، به من امر فرمودند كه نجف به جواهر شما نيازي ندارد ، پول و جواهر را صرف ساختمان شهري به نام نجف آباد، در نزديك اصفهان كنيد. شاه عباس اين گفته شيخ بهايي را پذيرفته دستور ساختن اين شهر را مي دهد و شهري در دشت پهناوري در 29 كيلومتري غرب اصفهان ساخته شد و نجف آباد خوانده شد.

1

ريشه نام رَشت ( بيه پَس )

مردم رشت گيلك و به زبان گيلكي با لهجه بيه پس سخن مي گويند . مذهب بيشينه مردم شيعه دوازده امامي است .

ريشه نامگذاري رشت واژه « رش» به معني باران بسيار ريز است . زيرا آب و هوا در اين منطقه تقريباً ۸ ماه از سال باراني است كه نوع باران « رش » بوده و تا چهار  روز در هفته نيز شايد ادامه يابد . در اين صورت رشت يعني جايي كه در آنجا باران پيوسته مي‌بارد واژه گيلكي « وارِش» كه به معني باران است نشانگر اين نكته است كه اين واژه پيوندي از « وا+رش » است . وارِش آدمي را به ياد « باز باران » مي اندازد يعني ويژگي آشكار شهر . در زبان كردي فِيلي (فَـهلَوي) واژه(آوَه رَشـَه) به معني (آب پاشي) است كه همين معناي « وارش » را به ياد مي آورد .

گروه دوم گويند :  تلفّظ درست نام رَشت ،  رِشت بوده كه آن نيز از بن ريسيدن گرفته شده و ريشه اين نامگذاري توليد رشته‌هاي ابريشمي در شهر است .

امّا سخن سوم در اين باره : رشت دارالمرز يا دارالامان بوده كه پيشتر ، به آن بيه يا بيه پس مي گفتند . بيه در فرهنگ لغت ، رود و يا دهانه ميان دو رودخانه معني شده است . چون در لغت اوستا و پارسي « بي آوه » به معني منسوب به دو آب است . چنين به نظر مي رسد كه ريشه اين نامگذاري ،  قرار گرفتن آن در ميان دو رودخانه است كه به مانند ديوار شهر به شمار مي آيد . بنابراين نام بيه پس (بي-آو-پاس) به معني جاي پاسداري شده توسط دو رودخانه است. اگر نام رشت را با همين ويژگي اين شهر معني كنيم درست مي نمايد . نخست بايد بپنداريم بخش نخست « بيه » (منسوب به دو ) به همراه نام رشت در آغاز آن به كار مي رفته است يعني در اصل نام شهر رشت ، در آغاز « بي- آو "را-ايشت » ( يعني ناحيه نگهباني شده در ميان دو رود) بوده كه بخش اوستايي دوم آن يعني  «را ايشت » (جايگاه پاسداري شده) در گذر زمان  كوتاه شده و تبديل به رشت شده است .

سخن چهارم در باره ريشه نام شهر رشت از آن علامه دهخدا است . به نظر علّامه علي‌اكبر دهخدا چون ساخت اصلي شهر در سال ۹۰۰ هجري بوده و واژه رشت در حساب ابجد ۹۰۰ است اين نام را برگزيده اند . گويا فرمانرواي شهر فرد اديبي بوده كه با حساب اَبجَد شهر را نامگذاري كرده است . ( ر= 300 ، ش = 400 ، ت = 500  پس رشت = 900 ) به اين سخن مي شود خرده گرفت زيرا نام رشت در كتاب "حدود العالم من المشرق الي المغرب" كه كهن ترين جغرافيا به زبان فارسي بوده و به سال ۳۷۲ هجري قمري در زمان نوح بن منصور ساماني نگارش يافته، با صفت ناحيه بزرگ آمده و جزء يازده ناحيه بزرگ "آنسوي روديان" يا گيلان بيه پس (گيلان غربي) شمرده شده كه آشكار مي شود ، رشت تا آن زمان و به گمان بسيار در روزگار باستان بوده است. مگر اينكه در سال 900 اين شهر بازسازي شده باشد .

سخن نخست منطقي تر مي نمايد

1

ريشه نام آران و بيدگل

پس از ويراني شهر باستاني سيلك (بخشي از كاشان كنوني) در اثر حوادث گوناگون، آباديهاي كوچك و بزرگي به صورت دژ و حصار پديد آمد و جايگاه بزرگي به نام چهل حصاران(كاشان) ناميده شد ، سپس هر يك از دژها به مناسبتي نامگذاري شد. شايد اصل واژه «آران» از« آريَن يا آريان : آريا» و به معناي جايگاه نجيبان باشد .

نام« بيدگُل » در نگاه نخست پيوند « بيد + گُل » است . پس اين گونه مي نمايد كه در گذشته بيد و گُل در اينجا بسيار بوده است هر چند امروزه چنين نيست .

برخي «بيدگل» را دگرگون شده (ويگل: شهري باستاني در كنار شهر قديمي هراسكان) و (بي گل) مي دانند .

 

1

ريشه نام اردستان

ريشه نام اَردِستان

اردستان يكي از شهرهاي استان اصفهان است . مردم اردستان در گويش محلي خود از آن با نامهاي ارسون، اردستون، ارسون، اسوم و اسون ياد مي‌كنند.

اردستان همان گونه كه از نامش پيداست به معني سرزمين مقدّس است . ارد در اردستان به معني مقدس است و در واژه هايي مانند اردبيل ، اردكان و اردشير نيز يافت مي شود . پيش از اسلام آتشكده‌هاي بسياري در اين شهر بوده از جمله آتشكده مهر اردشير .

نام هاي قديمي آن ارگ‌دستان، ارگستان، ارد استان نوشته شده است .

 برخي نيز نام اردستان را پيوندي از دو بخش «ارد» به معني مرد خشمگين و «ستان» به معناي جا مي دانند و از آن به عنوان سرزمين مردان غيور و خشمگين ياد كرده‌اند .

برخي نيز گويند: اردستان چون از شهرهاي ساخته اردشير دراز دست است، نام خود را از او بر گرفته‌ است.

نام اردستان، در افسانه‌هاي فولكلوريك نيز آمده و از جمله بر پايه يكي از افسانه‌ها، اردستان جايگاه رستم دستان، جهان پهلوان باستاني بوده و در آغاز ارگ دستان نام داشته و سپس به ارگستان و سرانجام به اردستان تغيير يافته است . بر پايه اين افسانه طايفه ليلاز كه از طايفه‌هاي اردستان به شمار مي‌آيند از تبار ليلاز، برادر رستم هستند.

 

1
X